آن روزها که ثبت نام کرده بود مادر دل خوش کنک اجازه داده بود بیاید. اما سفر که نزدیکتر شد هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که زهرا هنوز فکر رفتن باشد. دوره اول شیمی درمانش تازه تمام شده بود. به دکتر التماس کرده بود. دکتر حرفی نداشت. یکبار جوابش کرده بود و این بار دلش نمی آمد! اما مادر رام نمی شد آخرش هم گفته بود: می برمت امام رضا شفا می خوای اونجا شفا بگیر.
با هواپیما برده بودش و با طناب سبزی بسته بودش به پنجره فولاد. زهرا خیلی التماس کرده بود که این کار را نکند. اما مادر اشک می ریخت و دستش را می بوسید و طناب سبز را می بست دور مچش.
زهرا نشسته بود روی صندلی چرخدار و زل بوده بود به پنجره فولاد به مریضهایی که خوابیده بودند. به طنابهایی که بسته شده بود به ضریح و دنباله هر کدامشان می رسید به تن خسته ای که خواب رفته بود. زهرا اما می خواست بیدار باشد. می خواست به پنجره فولاد نگاه کند به رواقها به نوحه خوانی که گوشه حیاط نشسته بود و نوحه می خواند. زهرا هم تا صبح کمیل خواند و دعا کرد. برای آنکه آقای غریب قفل بسته کسی را باز کن تا سحر. اما شفا نمی خواست . نیت سفرش نرمی دل مادر بود. اصلا برا ی خدا حافظی آمده بود. آمده بود به امام رضا بگوید که دارد می رود به مدینه. می رود بقیع. آمده بود آقا قفل بسته دل مادر را باز کند تا سحر. آمده بود اذن سفر بگیرد.
مادر رفته بود توی حرم. زهرا طناب را باز کرد از دستش و رفت توی دالانها کنار حیاط و زل زد از دور به ایوان طلا. داشت سحر می شد. از دور مادر را دید که چادر زنها را بالا می زد و تک تک صورتها را نگاه می کرد. زهرا می دید که داد می زند و صدایش میکند. مادر می رفت و بر می گشت. هروله می کرد و می گریست. زهرا به سختی صندلی اش را هل داد تا جلوی پنجره فولاد و چادر مادر را گرفت.
مادر نشست. زهرا دستش را گرفت و زل زد توی صورتش:
به پا های زخمی هاجر . تورا به تشنگی اسماعیل قسم. بذار برم. می خواهی نا کام بمیرم. می خوای آرزو به دل از دنیا برم. تو را به این امام هشتم اگر نذاری برم تا زنده ام دیگه مادر صدات نمی زنم!
مادر رفت و گم شد توی جمعیت و وقتی برگشت چشمهایش ورم داشت. در تمام راه مادر ساکت بود. وقتی رسیدند هم حرفی نزد. شب لباس احرام خودش را آورده بود توی اتاق زهرا و ...
باد پرده کعبه را تکان می داد. زهرا دلش می خواست برود آن جلو تا خود صبح سرش را بگذارد روی سنگهای کعبه و پرده اش را بو کند. اما صندلی چرخدارش راه دیگران را می بست. از صندلی آمد پایین و به سختی نشست روی زمین. آمده بود با خدا حرف بزند. درد دل کند. سجده کرد و سرش را گذاشت روی سنگهای سرد مسجد الحرام. موهایش دسته دسته ریخته بود. می خواست چیزی را که در طول سفر از همه پنهان کرده بود به خدا نشان دهد. می خواست خدا ببیند. فقط خدا!
روحانی کاروان گفته بود رجب که می شود خدا مشتاق بندگانش است. امشب شب سیزدهم بود. شب مولود کعبه. نه جشنی بود نه چراغی . سکوت بود و نور و او آمده بود تا امشب و فقط همین امشب درد دلش را به خدا بگوید. همه سفر از مدینه تا مکه هرگز نگفته بود. بقیع شاهد بود که نگفته بود. ام البنین هم. اما امشب اینجا صدای پای کسی می آمد که نیمه شبها سراغ بی کسان را می گرفت. امشب واسطه اش متولد می شد. می دانست بی واسطه راهش نمی دهند. نمی خواست بی این واسطه راهش دهند.
سرش را گذاشته بود روی سنگهای سرد مسجد الحرام که خیس شده بود. ناله می زد : بعلی بعلی بعلی. حس می کرد سنگهای مسجد الحرام هم دم گرفته اند با او و سنگهای کعبه هم دارند ذکر علی می گویند.
خواب بو د یا بیدار نمی فهمید. دید جلو پنجره فولاد است. تمام حرم را ریسه قرمز و سبز کشیه اند. ایستاده بود پشت جمعیتی و امین الله می خواند.
السلام علیک یا امین الله. بار الها تو جان مرا مطمئن به قدر و راضی به قضای خویش بگردان. دعا هنوز تمام نشده بود که صدای نقاره خانه بلند شد. به آسمان نگاه کرد شب بود هنوز. جمعیت بهم ریخت. صدای صلوات می آمد.
با الله اکبر اذان بیدار شد. سحر شده بود و موذن مسجد الحرام اذان می گفت.
پ.ن: با تشکر از "یه دوست"
نوشته شده توسط کبوتر رضوی در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 10:30 موضوع | لینک ثابت

*فرخنده زادروز آفتاب گيتي فروز توس ، خورشيد مرد ولايت عشق ، حضرت ثامن الحجج ، علي بن موسي الرضا عليه السلام را تبريك و تهنيت عرض مي نمائيم *

ما حد التَّوکل؟ فقال لی : اَن لا تَخافَ معَ اللهِ اَحَداً
حد توکل چیست؟ حضرت فرمودند: اینکه با وجود خدا از هیچ کس نترسی
لاتدعوا العمـل الصالـح و الاجتهاد فى العبادة اتکالا على حب آل محمد (ص) و لا تدعوا حب آل محمـد(ص) لامرهـم اتکـالا علـى العبـادة فـانـه لایقـبل احـدهـمـا دون الاخر.
مبادا اعمال نیک را به اتکاى دوستى آل محمد(ص) رها کنید، مبادا دوستى آل محمد(ص) را به اتکاى اعمال صالح از دست بدهید، زیرا هیچ کدام از ایـن دو ، به تنهایى پذیرفته نمى شود
نوشته شده توسط کبوتر رضوی در سه شنبه 5 آبان1388 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط کبوتر رضوی در دوشنبه 20 مهر1388 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت
سلام مامان بزرگ جونم
خوبی؟؟؟... کجایی؟؟؟... یه ساله که پیدات نیست...
چی؟؟؟... پیش خدایی...
خیلی دلم واست تنگ شده
نمی شه از خدا اجازه بگیری یه روز بیای خونمون مهمونی
مثل قدیما
بیا یه بار دیگه با هم بشینیم فیلم "میم مثل مادر" و باهم ببینیم و بشینیم گریه کنیم... کاشکی همه مثل من میدونستن تو چه قدر خوب بودی... کاشکی یکی بود و از زندگی تو فیلم درست میکرد... از خوبیهات... از فداکاریهات...
یادته روزای تعطیل چشم به در می توختی تا لااقل یکی از بچه هات بیان و روتو ببوسن... آخ چه روزایی بود همه جمع میشدیم اتاقت و تو از قدیما میگفتی... دلم تنگ شده واسه غذاهای خوشمزه ای که درست میکردی...
هر وقت مشکلی داشتم میومدم پیشت و میگفتم واسم دعا کنی... بعدش زودی مشکلم حل میشد...
یادته یه روز نشستم هی نگات کردم، هی نگات کردم، هی نگات کردم...............
آخه شنیده بودم نگاه کردن به سید مؤمن ثواب داره.
آخرین دعای کمیل یادته که نوه هات نشستن بالای سرت واست خوندن... چه شب بدی/خوبی بود (میگم شب بد، چون واسه ما سخت بود بدون تو بودن... میگم خوب، چون واسه تو خوب بود...میدونم دیگه سختت بود تو بستر خوابیدن)... شاید هممون می دونستیم شب جمعه ی دیگه باید بدون تو سر کنیم...

این یه ساله خیلی اتفاقا افتاد...
تحویل سال دیگه خونت جمع نشدیم... دیگه نبودی که غصه بخوری که دایی چرا دیر کرده... خاله چرا نیومده... دیگه مثل سالای پیش نبود... امسال سال تحویل همه سر موقع رسیدن... سر مزارت... کاشکی موقعی که بودی این همه اذیتت نمی کردیم... این همه غصت نمی دادیم...
منم تغییر کردم... دیگه اون کبوتر قدیمی نیستم...
می خوام بازم بنویسم... ولی خودت که میبینی نمی تونم... این اشکا نمی ذارن...[گریه]
می دونم اگه بودی میگفتی گریه نکن... ولی باور کن نمی تونم... میشه یاد تو بیفتم و گریه نکنم... میشه یاد زحمتایی که واسمون کشیدی بیفتم و گریه نکنم...
واست سوره ی "یس" میخونم... همون سوره ای که همیشه می گفتی واست بخونیم...
واسم دعا کن... مثل همیشه...
میسپرمت به خدااااااااااااا
خدا مواظبش باش... نذار تنها بمونه... آخه همیشه از تنهایی می ترسید...
خدای مهربون کعبه نگهدارت مامان بزرگ گلم
پ.ن: دوستان اگه تونستین یه حمد و سوره واسه مامان بزرگم بخونین... ممنون از همه ی شما
نوشته شده توسط کبوتر رضوی در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت
شفايافته: آندره (رضا) سيمونيان
اهل ازبكستان، مقيم همدان
نوع بيمارى: لال
... پدر چه شوق و شعفى داشت. مادر در پوست خود نمى گنجيد، پس از سالها دورى و فراق قرار بود به ايران برگردند و خويشانى كه شايد هيچ كدامشان را نديده بودند، اينك ببينند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها راهى شدند از مرز كه گذشتند ديگر سر از پا نمى شناختند، پدر و مادر با شوق جاى جاى سرزمين ايران را به فرزندان نشان مى داد و با ذوقى فراوان از خاطرات دورش تعريف مى كرد.
آن قدر غرق در شعف و شادمانى بود كه اصلاً متوجه تريلى سنگينى كه با سرعت از روبه رو مى آمد نشد و تا به خود آمد صداى فرياد جگر خراش زن و فرزندانش با صداى مهيب برخورد تريلى و اتومبيل او در آميخت.
پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودى، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت و تصميم گرفت در ايران بماند.
آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود. آن كه سرنوشت آندره را رقم مى زد پاى او را به منزل زن و مرد جوانى كشاند كه پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندى نشده بودند.
پدر و مادر جديد آندره براى بهبودى او از هيچ تلاشى فرو گذار نكردند، اما تو گويى سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند. آندره هر روز مشاهده مى كرد كه پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شفاى او را از خدا مى كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مى كرد.
سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازى مشغول به كار گرديد و بر اثر دردى كه داشت گوشه گير و منزوى شده بود. روزى پدر با چشمانى اشكبار به سراغش آمد و گفت:
ـ درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند، اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت از همه جا نااميد مى شيم مى ريم سراغش، اگر تو بخواى مى برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيرى .
آندره نگاه پر تمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان او درهم مغشوش و گم شد. اين اولين بارى بود كه آندره چنين مكانى را مى ديد. هيچ شباهتى به كليسايى كه او هر يكشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش مى رفت نداشت. حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود، پرواز كبوتران بر بالاى گنبد طلايى امام، توجه آندره را سخت به خود جلب كرده بود.
پدر، آندره را تا كنار پنجره فولاد همراهى كرد، بعد ريسمانى بر گردن او آويخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مى كرد و با خود مى گفت اين ديگر چه نوع دكترى است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولانى بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و به خواب رفت.
نورى سريع به سمتش آمد، سعى كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نورى آن جا مشاهده كـرد كه به سـويش مى آيـد، از ميان نـور صـدايى شـنيـد، صدايى كه او را با نام مى خواند: ـ آندره! آندره!
بى تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسمانى مهتابى ، حرم در سكوتى روحانى غرق شده بود، خادم پير كمى آن سوتر ايستاده بود و او را مى نگريست.
ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مى خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداى ملكوتى را بشنود، خادم پير به سمت او مى آمد. همان نور بود. آبى ـ سبز ـ سفيد ـ نه نمى توانست تشخيص بدهد، نورى بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مى آمد و باز دور مى شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مى كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مى گريخت.
ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايى برخاست، صدايى كه از جنس خاك نبود، آبى بود، آسمانى بود، صدا او را به نام خواند: آندره! آندره!
خواست فرياد بزند، نتوانست نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مى كرد: تو ... تو مسيحى هستى ! آندره با سر پاسخ مثبت داد.
پيرمرد صليب را از گردن او گشود، با دستمالى عرق را از سر و رويش پاك كرد و بعد سر او را روى زانويش گذاشت و گفت: راحت بخواب. آندره پلكهايش را روى هم گذاشت، خواب خيلى زود به سراغش آمد. باز نورى ديگر اين بار سبز سبز، به خوبى مى توانست تشخيص بدهد.
نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايى برخاست. نامت چيست؟ تكانى خورد. متحير بود شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود. پس دليل اين سؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايى ديگر برخاست: نامت را بگو: آندره اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست.
از ميانه نور دستى روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت: حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن ... آند ... آندر ... اما نتوانست نامش را كامل بگويد.
دوباره از ميان نور صدايى شنيد كه: بگو، نامت را بگو. آندره دهان باز كرد و با صداى مؤكد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا ...
رضا همچون بلمى بر امواج دستها مى رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براى تبرك.
نقاره خانه با شادى او همنوا شده بود و مى نواخت، چه معنوى و روحانى چه پر عظمت و جاودانه.
پ.ن: با سلام به همه ی دوستداران امام رضا(ع)
این کرامت رو از یکی از وبلاگ ها برداشتم (البته با اجازه ی صاحب وبلاگ/وبلاگ امام مهربان)... سعی کردم تا میتونم خلاصش کنم جوری که تو متنش مشکلی ایجاد نشه... اگه باز یکم طولانی شد شما به بزرگواری خودتون منو ببخشین... می خوام که از اول تا آخرش رو بخونین... اگه هم وقت نداریم می تونین چند بند آخرشو بخونین... اگه اشکی از چشاتون جاری شد مارو هم دعا کنین... واسه همه ی گرفتارا دعا کنین... التماس دعا...
نوشته شده توسط کبوتر رضوی در یکشنبه 5 مهر1388 ساعت 10:52 موضوع کرامات | لینک ثابت
(اینجا مشهد... ساعت ۴ صبح) امروز احساس می کردم دل تک تک سلول های بدنم برات تنگ شده . دوست داشتم بیام حرم و باز برات قصه بگم. یادته پارسال این موقع آمده بودم حرم ، برات قصه گفتم . بعد دو تایی چه قدر گریه کردیم؟ به دو دلیل مطمئنم که تو هم خیلی اون شب با من گریه کردی دلیل اولم اینه که تو طاقت گریه هیچ کس رو نداری و این برای من که 22 ساله اینجا ....دیگه محرز شده دلیل دومم هم اینه که قصه قصه جدت بود و سیب و عاشقی و ..... مگه میشه یکی قصه سیب بگه و بهشت و عاشورا و ... تو گریه نکنی حالا هم که نیمه شبه ، ببخشید نزدیک صبحه و من دارم گریه می کنم چون دلم برات تنگ شده چون نیمه شبه و نمی تونم بیام حرم میخوام از همین جا برات قصه بگم، قصه ای که تا حالا هزار بار برات گفتم: یکی بود یکی نبود. یک ماده آهو بود 4 تا بره داشت. ماده آهو خیلی تنها بود. هیچ کس نداشت ، دلش هم مثل دل گنجشک ها بود یک روز یکی بهش گفت : باید بری غربت . باید دل بکنی از وطن ماده آهو می ترسید. آخه هیچ کس رو نمی شناخت . هیچ کس رو نداشت. جوان بود. تنها بود و..... یک دفعه تو یک نوری توی قلبش روشن کردی بهت گفت : میام فقط به خاطر تو. به امید تو. به امید این که مواظب بره هام باشی. هواشونو داشته باشی بعد دست بره هاشو گرفت و اومد سراغت... . حالا دل یکی از بره آهو ها برات تنگ شده چه کار کنه؟؟؟ از بس گریه کرده چشماش داره می سوزه خودت بگو چه کار کنه که بیای سراغش؟ زخم دلشو ببندی و براش دعا کنی قسمت بده ؟ به کی؟ به جان مادرت زهرا؟ به جان عمو جان عباست؟ به جان عموی کوچولوی مظلومت محسن؟ چه کار کنه؟ به جان کی قسمت بده که باور کنی... چه کار کنه که بیای سراغش؟ تو فقط لب تر کن امام رضا بره آهو ها تنهایند، کسی رو غیر از تو ندارن. تو که اینو خوب میدونی آهو ضمانت می خواد، ضمانت تو رو هم می خواد نه هیچ کس دیگه می گن از در این خونه برو کجا؟ بعد این همه سال؟ بعد این همه خواب های خوب دیدن؟ بعد این همه...... می دونی دل آهو هه از چی می سوزه؟ از اینکه بیاد حرم و تو...... به خاطر...............نگاش نکنی چیزی که داره التماست می کنه آخ اما رضا دل تک تک سلول هام برات تنگ شده اگر چه هر روز موقع بیرون رفتن و برگشتن به خونه گنبد قشنگتو میبینم و بهت سلام میکنم اما تشنه ام . تشنه اینکه بیام و مثل قدیما..... دلم برای چشات که از پشت اون پنجره فولادی جوری نگاه میکنه که تمام سولهای آدم حسش می کنه تنگ شده ازت گله ندارم. دوستت دارم . مگه میشه کسی از اون دل مهربونی که تو داری گله داشته باشه ازت گله ندارم. اگه زیر بال و پرت نبودم خدا میدونه تا حالا باید.............. ازت گله ندارم . از خودم گله دارم که از تو دورم از خودم گله دارم که دل نازکتو می شکنم از خودم گله دارم که جای دیگه ای رو غیر از خونه ی تو نمیخوام حتی اگر..... ازت گله ندارم. اون اون روز که پروندم گم شده بود یادته ؟ چه قدر گریه کردم پیشت. اصلا امید نداشتم که پیدا بشه. تازه اون روز بود که فهمیدم تو چه قدر دل نازکی. تازه اون روز بود که فهمیدم طاقت گریه کسی رو نداری حالا هم دارم گریه میکنم . میبینی؟ از بس گریه کردم ........ امام رضا این صحرا ترسناکه ، دارم چنگال صیاد ها رو میبینم . به دادم برس تو رو خدا. جان عمو جان عباست. جان مادرت زهرا اگر چه که برادرم بهم گفته هیچ مردی رو به مادرش قسم ندم . منو ببخش چاره ندارم . این هم به خاطر تویه میترسم با این وضعی که دارم بیشتر ازت دور بشم و یک روزی به خودم بیام که ....... امام رضا صبح شد چه قدر سبک شدم که دوباره برات گریه کردم ممنون که گوش کردی ... ممنون که نگاه کردی دلم داشت از دلتنگی برات می مرد فردا منو ببر تو حرمت . بعد از لای اون مشبک های ضریح هی نگاه کن نذار غصه بخورم، بذار برات شعر بخونم: دوســتدارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی دوستدارم صدات کنم تو هم منو صدا کنم...... مثل آسمان نجیب مثل یک شهاب........پشت پنجره مشبک ضریح چشمهای تو بذار چشمهاتو دوباره حس کنم می وزد دو قطره اشک توی چشم من .....
پ.ن:سلام به همه شما دوستان روزه دار...
این متن رو یکی از دوستان عزیزمون واسم فرستادن... از قدیم گفتن نوشته ای که از دل برآید بر دل نشیند!!!... واقعا زیبا بود... مثل همیشه میخوام که واسه همه دعا کنین، مخصوصا برای دوستانی که زحمت میکشن و این متنای قشنگ رو برای من/شما میفرستن...
خدا رو شکر میکنم که یه همچین دوستای خوبی دارم... دوستایی که اگه نبودن این وبلاگ هم نبود... یا شاید هم بود، ولی اینجوری نبود...
نشد که قبل از شب های قدر بیام و التماس دعا بخوام از همتون، با این اوصاف میخوام که واسه همه ی جوونا دعا کنین که انشا الله هممون عاقبت بخیر بشیم...
التماس دعا
نوشته شده توسط کبوتر رضوی در یکشنبه 22 شهریور1388 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت
در قاب چشمهای خیالم تصویر گنبد زرد زیبای تو و حریم حرم امنت نقش می بندد
و بی اختیار اشکهایم روانه می شود،
راه دور است؟ نه راه دور نیست،
فقط اصفهان- فرودگاه- بلیط- هواپیما- فرودگاه- مشهد- حرم،
این دور نیست، نزدیک است،
چشمانم را باز می کنم،
اذن دخول را با قطره های جاری اشکم شستشو میدهم ،
از ایستگاه بازرسی می گذرم و به تو سلام می گویم.
پابرهنه روی سنگ های یخ کرده راه می روم،
چه کیفی می دهد جلوی ایستگاه آبخوری بایستی!
حتی لمس کردن لیوان یکبار مصرفی که آب گوارای حرمت به آن جان می بخشد دلنواز است
و چه لذت بخش تر وقتی که آب گوارا را می نوشی.
ایستگاه آبخوری را با تمام جذبه پرشور معرفتش رها می کنم
و با عزمی راسخ تر به راه می افتم،
من اینجایم در صحن جمهوری، می گریم و تو را از ذره ذره جریان هوا می بویم.
من آرامم ولی دریای شور، ساکنم ولی در جریان.
ای معبد آرزوهای من! تو را می جویم.
وقتی کفشهایم را در فضای بخار گلاب کفشداری تحویل می دهم تازه می فهمم که رسیده ام!
راه نزدیک است، من اینجایم و تو اینجا بوده ای.
من سرگردانم ،
حیرانم ،
بی آنکه رو بچرخانم به سمت ضریح مهربان تو گام برمی دارم،
صدایت می کنم و برای شیفتگانت اشک می ریزم،
و مردمکهایم تو را ندیده می بینند.
اسفند ماه 1387- حرم مطهر امام رضا(ع)
پ.ن: سلام به همه شما دوستان عزیز
این متن قشنگ رو دوست عزیزمون "سایه" واسمون فرستادن... تشکر میکنم از ایشون... دعا بفرمایید واسه عاقبت بخیری همه ی جوونا... واسه رفع گرفتاری همه ی گرفتارها... التماس دعا
شعر نوشت!!!:
آهـوی بـی گـناه مرا ضامنی مباد دامم خوشا بهشت نگاه مجرّدت
با خوب ها معامله ات چیست؟ نازنین! وقــتی کــه ایـنچــنینی بـا زائــر بــدت!
دل، جز سلام در طمعی نیست...والسّلام! لــب بــاز کــن بــه هــمت لـطف سـرآمدت
نوشته شده توسط کبوتر رضوی در چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت
اگر اسلام دینی فطری و قوانین آن با فطرت انسانی سازگار است، پس علت اعراض برخی از مردم –به خصوص قشرهای تحصیلکرده- از دین و مذهب چیست؟ یکی از چیزهایی که موجب اعراض و تنفر مردم از خدا و دین و همه ی معنویات می شود، آلوده بودن محیط و غرق شدن افراد در شهوت و هواپرستی است. محیط آلوده، همواره موجبات تحریک شهوات، تن پروری و حیوان صفتی را فراهم می کند. بدیهی است که غرق شدن در شهوات پست حیوانی، با هرگونه احساس تعالی –اعم از تعالی مذهبی، اخلاقی، علمی یا هنری- منافات دارد؛ همه ی آنها را می میراند. آدم شهوت پرست نه تنها نمی تواند احساسات عالی مذهبی را در خود بپروراند؛ احساس عزت، شرافت و سیادت را نیز از دست می دهد. آن که اسیر شهوات است،جاذبه های معنوی –اعم از دینی، اخلاقی، علمی و هنری- کم تر در او تأثیر دارد. در زبان دین، این مطلب این طور بیان شده که وقتی دل ها را کدورت و تیرگی و قساوت می گیرد، نور ایمان در دل ها راه نمی یابد: [انَّ الله لایهدی القومَ الفاسقینَ] (منافقون:6) به هر حال، غرق شدن در شهوات حیوانی، عاملی است برای این که تعالی دین در وجود بشر، ضعیف و احیاناً منفور گردد. یکی دیگر از موجبات اعراض و روگرداندن از دین، جنگ و ستیزی است که برخی از داعیان و مبلغان دینی بی خرد میان دین و سایر غرایز فطری و طبیعی بشر ایجاد می کنند و دین را به جای این که مصلح و تعدیل کننده ی غرایز دیگر معرفی کنند، آن را ضد و منافی و دشمن سایر فطریات بشر معرفی می کنند. بعضی از مقدس مآبان و مدعیان تبلیغ دین، به نام دین با همه چیز به جنگ برمیخیزند. شعارشان این است: "اگر می خواهی دین داشته باشی، پشت پا بزن به همه چیز، گرد مال و ثروت نگرد، ترک حیثیت و مقام کن، زن و فرزند را رها کن، از علم بگریز که حجاب اکبر است و مایه ی گمراهی است، شاد مباش و شادی نکن، از خلق بگریز و به انزوا پناه ببر و ... ." !!! بنابراین، اگر کسی بخواهد به غریزه ی دینی خود پاسخ مثبت دهد، باید با همه چیز در حال جنگ باشد. در این حال مسلماً و قطعاً مردم به دین بدبین خواهند شد. دین مقدس اسلام، یک دین ناشناخته است. حقایق این دین، به تدریج در نظر مردم واژگونه شده است و علت اساسی گریز گروهی از مردم، تعلیمات غلطی است که به نام دین داده می شود. این دین مقدس، در حال حاضر بیش از هر چیز دیگر، از ناحیه ی برخی از کسانی که مدعی حمایت از آن هستند، ضربه و صدمه می بیند. مسلماً علت انکار و اعراض بسیاری از افراد تحصیلکرده، این است که مفاهیم مذهبی و دینی، به طرز صحیحی به آن ها تعلیم نشده است. در واقع، آن چیزی که آن ها انکار می کنند، مفهوم واقعی خدا و دین نیست؛ چیز دیگری است. پ.ن: زمانی که بنده ای مرا می خواند چنان به حرف هایش گوش می دهم که انگار هیچ بنده ای غیر او ندارم... از شما دوستان عزیز می خوام که دعا کنین برای همه ی گرفتار ها
... برای این دوست گمناممون(که پست قبلی از ایشون بود) دعا بفرمایید که انشا الله مشکلشون هر چه زود تر حل بشه... التماس دعا
نوشته شده توسط کبوتر رضوی در شنبه 7 شهریور1388 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت
... زمستان بود و برف و كولاك. تازه برف بند اومده بود و پسرك پارو بدست برای برف روبی رفته بود پشت بام. مثل سالهای پيش پسرك دمپايی پاش بود و با اونا روی برفها راه ميرفت و از اينكارش لذت ميبرد، مادربزرگ مثل هميشه نگران پسرك و ميگه: "اوغلان، قشلارين سانجی اولار. پوتونلاری گی...". پسرك خودش را به نشنيدن ميزنه و از نردبان بالا ميره.
... بعد از برف روبی پسرك مياد داخل خونه. كرسي گرم گرم بود. پسرك پاهاش رو كه از سرما سرخ شده بود رو ميبره داخل كرسي. مادربزرگ طبق معمول با يه چايي داغ مياد پيش پسرك ميشينه و شروع ميكنه حرف زدن و ميگه: "كي راه كربلا باز ميشه؟ خودت قول دادي كه هر موقع راه كربلا باز بشه منو ببري اونجا، خدا به جدت رحمت كنه اون مرحوم با اسب تا كربلا رفت و برگشت، من هشت سالم بود، از روستاهاي اطراف اومده بودن بدرقه اش كنن، و با اون وضع زمونه هيچكس باور نمي كرد كه سالم بره و برگرده".
پسرك با لحني تمسخر آميزي ميگه: "مردم عجب بيكار بودن، اون زمون يكي نبود بگه، مرد! اين بچه بازي ها چيه، آخه با اسب از اينجا بلند ميشن ميرن كربلا!! يكي نبود بگه مرد! فكر آينده ي نسلت باش، اگه اون زمون چند تا زمين خريده بود الان مثل يك اشراف زاده زندگي ميكرديم و .... ".
در همين حال مادربزرگ يه پسگردني ميزنه و ميگه : "پشت سر مُرده اينقدر حرف نزن، كاش تو هم يه ذره غيرت اونو داشتي".
بعد از لحظاتي سكوت دوباره مادربزرگ ميگه: "كي منو مي بري كربلا؟"
پسرك هم كه ميدونست به اين زودي ها راه كربلا باز نميشه و حالا حالا ها رژيم بعث عراق اونجا كار داره اين قول رو بهش داده بود. پسرك صدايش را صاف ميكنه و درحالي كه اداي آدمهاي قوي رو در مياورد ميگه: "صبر كن من خودم مي برمت اصلا ناراحت نباش، خدا اين صدام رو لعنت كنه كه مسبب اين تاخير اونه!!!."
مادر بزرگ بزحمت از زمين بلند ميشه و درحالي كه مفاتيح دستشه می آد جلوي پسرك می شینه و میگه:"چند آيه از اين قرآن رو برام بخون و...". پسرك مفاتيح رو ميگيره و براي اينكه دلش نشكنه نميگه كه اون قران نيست و باز ميكنه، و صفحه ي «زيارات مخصوصه امام حسين(ع)» مياد. پسرك بفكر فرو ميره ، پسرك با اينكه آرزوي رفتن به كربلا را داشته حتي يكبار هم اين قسمت مفاتيح را نخونده بوده. پسرك از خودش بدش مياد و زير چشمي مادربزرگش را نگاه ميكنه، و از حرفهايي كه دقايقي پيش زده بود خجالت ميكشه و رو ميكنه به مادربزرگش و ميگه:"ننه، ميخواي از همين جا حرم امام حسين(ع) را زيارت كنيم"؟ مادربزرگ از خوشحالي نميدونه چي بگه و اشك شوق تو چشماش حلقه ميزنه، دستاش رو بالا ميگيره و بعدش سجده ي شكر بجا مياره... .
مادر بزرگ صبح زود بيدار شده بود و خيلي سرحال بنظر ميرسيد و با پسرك كه هنوز نيمه خواب بود، حرف ميزد و درحالي كه جلوي در خونه را جارو ميكرد، ميگفت:" ديشب خواب ديدم كه تو حرم سيد الشهدا(ع) هستم، كاش اون خواب هرگز تموم نميشد، نميدوني چقدر تو خواب گريه و زاري كردم". بعدش رو به طرف حرم ميايسته و ميگه: "آدووا قربان يا امام حسين". ...
***
پ.ن: با سلام به همه شما روزه داران عزیز![]()
این متن رو یکی از دوستان عزیز برام فرستادن(به قلم خودشون بودااا) که مثل بقیه ی دوستان خواستن که گمنام بمونن... خیلی خیلی تشکر می کنم ازشون... و از شما دوستان می خوام که بعده خوندن داستان براشون دعا کنین... لااقل با ذکر صلواتی بر محمد و آل محمد...
من هنوز منتظر متنای قشنگ قشنگتون هستمااا... ممنون از همه شما... التماس دعا
...بقیه ی ماجرا در ادامه مطلب...
نوشته شده توسط کبوتر رضوی در دوشنبه 2 شهریور1388 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت
تنهایی ات به اوج که می رسد، همه را که می آزمایی و از همه که می بری، همۀ مُشتها که باز می شود و همۀ برگها که رو، وقتی دست تقدیر، همه را از اطرافت وجین می کند و. . . . وقتی تنهای تنها می شوی. . . . تازه به صرافت خدا می اُفتی و. . . . سایۀ مبهم خدا را در آینۀ وجود می بینی که دستهای مهربانش را گشوده و تو را به سوی خویش فرا می خواند. و ناگهان تمام وجود تو از نیاز به بازوان پر مهر خدا لبریز می شود و بی اتکاء به همه چیز، بی هیچ چیز ، خود را در گرمای بازوان پر مهر او گم می کنی و ضجه می زنی که : "اِ لهی وَرَبّی من لی غَیرَک." خدای من! پروردگار من! جز تو کیست مرا؟ نیازی به پاسخ نیست. پاسخ در نیاز توست، در چشمهای تمنای تو و در مهربانی دستها و گرمی آغوش معشوق. ساقۀ امید که رشد می کند و برگهای نیاز که سبز می شود، زمزمه می کنی که : "یا مَن عَلَیه مٌعوَلی"! ای تکیه گاه من! ای پناه من! آرام آرام از زمین خود پرستی رها می شوی و در آسمان عبودیتش اوج می گیری. هر بالی که میزنی افقی بازتر را فرا راه خود می گشایی و با هر تلاش، او را بیشتر لمس می کنی، مگر نه اینکه: " والَذّینَ جاهَدُ و افینا لَنَهدِیَنّهُم سبلَنا" آنانکه در مسیر ما تلاش می کنند، راههایمان را نشانشان می دهیم. آنقدر آفاق دیدت وسعت و چراغهای دانشت عظمت و چکاد آرزوهایت رفعت می یابد که او را همه چی می بینی و همه چیز را نشانی از او، نه که در همه جا و همه چیز، خود او، و آن وقت است که با او انس می گیری، چرا که امید و اتکا ات را از همه بریده ای. " یا اَنیسَ مَن لا انیسَ لَه." و در کنارش می نشینی " یا جَلیسَ مَن لا جَلیسَ لَه." و عظمت دوست آنقدر دلت را فرا می گیرد که نمی دانی از کجا شروع کنی و کدامین درد را بازگو کنی . " لِایِّ الاُ مُورِاِلیکَ اَشکُواوَلِما مِنها اَضِجُّ وَابکی." آهسته آهسته هر چه که بیشتر می شناسی اش، بیشتر دل در گرو عشقش می سپاری و این دل باختن، تازه اولین قدم و اولین مرحله است. در راه او همه چیز را باید باخت . دل را از غیر او باید کند و به او باید بخشید.
نوشته شده توسط کبوتر رضوی در جمعه 30 مرداد1388 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ
"یک مرد نورانی زیبا در پشت در لبخند می زد."
یک دفعه از بیرون خانه
بر در، کسی آهسته کوبید
در را که صاحب خانه وا کرد
بوی خوشی در خانه پیچید
یک مرد نورانی زیبا/
در پشت در لبخند می زد
لبخندهایش هر دلی را
با آسمان پیوند می زد
او گفت: اگر مهمان بخواهید
امروز، مهمان شمایم
من هشتمین خورشید دینم
یعنی:" علی بن موسی الرضا" یم.
قلب آدم می گیرد و نفسش بالا نمی آید؛ وقتی آدم فکر کند که آقا آمده پشت در خانه اش و دارد، دق الباب می کند.
السّلام علیک یاغریب الغرباء یامعین الضعفا و الفقراء و یاشمس الشموس و انیس النفوس السلطان یااباالحسن
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
با نام و یاد او که قریب اما غریب است
قلـــــم«ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»
همـــه چیـــز از هــمه جا
عشق علیه السلام
عشـاق الرضا (ع)
فریاد رس دلها
حـــقیقت
نایــب الزیاره
پله پله تا بهشت
کودکانه های تنهایی
الصـــلاه عـــمود الدیــن
گلـــبرگی از بــــاغ زیبای قرآن
مــــن آغـــــوش اونو گــم کرده بودم
شادی و خنده شکر زندگی است
پــاتوق دختر پسرای با خدا!
خـدایا دست مرا بگیر...
راهیان کوی دوست
مهـدی کیست؟
"رهــــــــگذر"
ترنم عشق
بانوی بی نشان
راه ده ای یـــار مرا
شــمس الشــــموس
مـــاه عــــشق بازی با خدا
خـــادمین حــضرت خديجه كبری
خلوت شبهای تنهایی
مـــحــــتــــاج
امام مهربان
قالبهای مذهبی
پیوندهای روزانه
مسجد مقدس جمکران
آستان قدس رضوی
موسسه قرآن و علم
پخش زنده ازحرم امام رضا(ع)
پایگاه اطلاع رسانی شیعیان
آخرین نوشته ها
تو را به پاهای زخمی هاجر...تو را به تشنگی اسماعیل قسم
جمعه: 8-8-88
ای رئوف!
به عشق مامان بزرگم
اسم من رضاست، رضا ...
از همین راه قریب اما غریب برات مینویسم: سلام یا ضامن آهو!
مردمکهایم تو را ندیده می بینند...
واقعاً چرا ؟!
او خواهد آمد!؟
در ماه خدا، خودت را ورق بزن...
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^