بگو که ما چه کنیم؟

زینب!

با ما سخن بگو.

مگو که بر شما چه گذشت،

مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی،

مگو که جنایت آنجا تا به کجا رسید،

مگو که خداوند، آن روز، عزیزترین و پرشکوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را که آفریده است، یکجا،

در ساحل فرات، و بر روی ریگزارهای تفتیده ی بیابان طف، چگونه به نمایش آورد،

و بر فرشتگان عرضه کرد،

تا بدانند که چرا می بایست بر آدم سجده می کردند...؟

آری، زینب!

مگو که در آنجا بر شما چه رفت،

مگو که دشمنانتان چه کردند، دوستانتان چه کردند...؟

آری ای "پیامبر انقلاب حسین" !

ما می دانیم،

ما همه را شنیده ایم،

تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را به درستی گزارده ای،

تو شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی،

ـ همچون برادرت که با قطره قطره ی خون خویش سخن می گفت ـ

اما بگو،

ای خواهر،

بگو که ما چه کنیم؟

لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم؟

دمی به ما گوش کن تا مصائب خویش را با تو بازگوییم،

با تو ای خواهر مهربان!

این تو هستی که باید بر ما بگریی،

ای رسول امین برادر،

که از کربلا می آیی و در طول تاریخ، بر همه ی نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی،

ای که از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گلهای نو شکفته ی آن دیار را، در پیرهن داری،

ای دختر علی،

ای خواهر،

ای که قافله سالار کاروان اسیرانی،

ما را نیز، در پی این قافله، با خود ببر!

 

 

 

چشمانم بارانیست و...

امشب دلم هوای زیارت دارد

امشب کبوتر چشمانم در آسمان حرمت پر گشوده اند

پس کی چهره می نمایی؟

مرا ببین عاشقانه هایم را برایت سروده ام

من از من گفته ام تا به تو رسیدم

بیش از این منتظرم مگذار. من که ادعای صبر نداشته ام

چشمانم را ببین بارانی است

مثل آسمان دلم.........

بر من ببار باران رحمتت را

ای طلایی ترین سرود هستی

مرا از من بگیر تا دوباره در تو پیدا شوم

رضای من بیش از این منتظرم مگذار........

دلم هوای مشهد تو را کرده است

از آخرین دیدار سال ها می گذرد

ومن هنوز با حسرت پرواز کبو تر ها را مینگرم....

بی بهانه برایت می سرایم سرود دلتنگی هایم را

و تو بی بهانه صدایم کن تا گم شوم در عالم هستی

با تشکر از دوست عزیزمان "پرومته"



با عشق میگویم یا ابالفضل (ع)

دلم برای کسی تنگ است که دلش به اندازه ی همه ی تنهایی من جا دارد

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و چقدر خدا از من فاصله دارد.

تا بارگاه نورانیت هزار کوه فاصله است

و من از ورای تمامی کوهها باز هم هر روز خورشید وار بر فراز گنبد طلاییت نماز میخوانم در دلم.

نگاه دار دلم را که برده ایی آن را بی یک نگاه از من.

و دلت را به من بسپار که پاسدار حرمت آنم.

نگاهم کن ببین چه عاجزانه می گریم.

ببین چه غریبانه تنهایم.

تو میدانی که در تکاتک لحظات تنهاییم فقط یاد دلاوری های تو هست.


و من با عشق همواره میگویم یا ابالفضل(ع) بگیر دلم را که دیگر به کار من نمی آید.


با تشکر از دوست عزیزمان "پرومته"