کبوتر غریب دیگر غریب نیست

استاد دلم واست خيلي تنگ شده

خسته نيستم اصلا نه از زندگي نه و از دنيا

خيلي وقته به خوابم نميايي

امروز داشتم به حرفهايت فكر ميكردم

حرفهايت:"... براي شما فقط يه سفارش ميكنم انهم اين كه فقط از خدا بترسيد..."

 

از همه چيز و از همه كس ميگذرم. آنهايي كه كنار جاده ايستاده اند و ميگويند:"دوستت دارم". آنهايي كه پشت شيشه قطار بعد از حركت قطار برايم دست تكان ميدهند و اشك ميريزند. از آنهايي كه برايم لبخند هديه كردند و گوشهايشان بود براي شنيدن حرفهايم.

الان جاده ها بسته است. نه كسي هست كه برايم دست تكان ميدادند و نه از آنهايي كه دوستم داشتند خبري ست.

من كه آرزوي كفشداري حرم امام رضا(عليه السلام) بودم در اين دنياي مجازي كبوتر غريبت شدم. بر من ببخشاي كه من حتي عرضه خادمي تان در اين دنياي مجازي نيز نداشتم.

ميدانيد، كبوتر غريب ديگر غريب نخواهد بود. بعد از سالها به زادگاهش بر ميگردد.

مادر جان آرزو داشتم دستانت را در يك مجمع علمي بزرگ در حضور چشمان بزرگان دستانت را ببوسم. ايندفعه ميايم و زير سقف خانه خودمان و در حضور خدا دستانت را خواهم بوسيد.

مادر و پدرجانم، ميايم تا خدمت كنم خوب ميدانم سعادت واقعي هر انساني در احسان و خدمت به والدينش نهفته است.

آنهايي كه بايد ميرفتند رفتند و ارزشها را به پول فروختند و ماندند تنها اندكي آنهم در حاشيه ها.

هرگز به راهي كه ميرم شك نخواهم كرد خوب ميدانم تا زماني كه با قران هستم هرگز اشتباه نخواهم كرد.

انتظار نداشته باشيد كسي به سرنوشتتان گريه كند

امان امان از دست اين راهها و جاده ها

عمر تمام ميشود اما اين راهها تمامي ندارد

كي تمام ميشود اين راهها

 همه شما را به خداي بزرگ ميسپارم.

 

کبوتر، پر!!! 

 

دوستان توجه: این وبلاگ همچنان پابرجا خواهد ماند. فقط یکی از کبوتر ها نقل مکان کرده است!

 

همه شما دعوتيد

 

از پنجره بيرون را نگاه ميكنم. برف ميبارد. دانه هاي درشتش رقص كنان برزمين مي نشينند. تقويم را نگاه ميكنم فردا روز بزرگي ست روز شهادت آقا و سرورم. روز شهادت يكي از پاكترين بنده هاي پروردگار كه نام مقدسشان منور كننده اين وبلا گ هست. اما من چيزي ندارم براي نوشتن. وقتي حرفها زياد است براي گفتن دست به قلم كه ميبري براي نوشتن نميداني از كجا و چگونه شروع كني. شايد اگر سرعت اينترنتم زياد بود تصويري آپلود ميكردم و ميذاشتم تا جايگزين همه حرفهاي نگفته و ننوشته ام باشد.

نوشتن در اينجا را نوعي خادمي به اقا ميدانم و خوب ميدانم كه براي خادمي لازم نيست لباس خادمي بر تن داشت همينكه در هر جاهستي خدمتي كني و دلت راضي شود همان كافي خواهد بود. چقدر دلم ميخواست اينجا ناشناس باقي بمانم و مثه خادم ناشناس خدمت ميكردم. اگر ناشناس بودم راحتتر از قبل مينوشتم اما ظاهرا هميشه لو رفتم و از اين بابت ميرنجم. شايد جايي ديگر چه مجازي چه واقعي حرفهاي ناگفته ام را بنويسم يا بگويم براي آنهايي كه مرا نميشناسند و نخواهند شناخت.

ميخوام از همه شما كه اينجا را ميخوانيد دعوت به زيارت كنم. ميخوام باهم بريم زيارت وباهم دعا كنيم. اگر اولين بارتان است كه اينجا را ميخوانيد بايد بدانيد كه طلبيده شده ايد. انشاله كه بزودي پابوس آقا مشرف شويد و ما را دعا كنيد. ميخوام فرصت غنيمت بشمارم و همينجا از دوستاني كه در پيغامهاي خصوصي از ما سه كبوتر التماس دعا كردند يادي بكنم و از همه دوستان دل پاكم ميخوام كه براي اين عزيزان نيز دعا كنيد تا هر چه زودتر مشكلاتشان حل شود.

فردا جمعه است. ميخوام باهم ساعت 5 بعد از ظهر و يازده شب بريم زيارت حرم مطهر اقا امام رضا(ع). هر زيارتنامه اي كه دوست داشتيد بخوانيد. هر جا كه باشيد وسط مراسم يا سر ديگ آش نذري و يا مسجد محل و... فقط كافي ست در اين ساعت رو به حرم بايستيد و سلام كنيد زيارتنامه هم بخوانيد كه چه بهتر. مفاتيح الكترونيكي هم كه خوشبختانه موجود است و روي گوشي تان ميتونيد از انترنت بگيرد و نصب كنيد ويكي از زيارتنامه ها را بخوانيد و براي همه دعا كنيد. قبول حق باشد.

 

ضریح مطهر

قبول حق باشد.

باباي منم ميگفت ...

 عباس گوشي بدست با موبايلش حرف ميزد و مي گفت:"چرا گريه ميكني بابا جان؟ صدات قطع وصل ميشه. يه جا وايسا صداتو بشنوم. چي شده؟ دكترا چي گفتن؟ و ..."

ظاهرا داشت با پدرش حرف ميزد.

پدرش پشت گوشي ميگه:"دكتر ... عمل ..."  و ديگر صدايي شنيده نميشود و تلفنش  آنتن نميدهد.

پنج روز تا عاشوراي حسيني زمان باقي مانده بود. پدر عباس خواهرش را كه سرطان داشت برده بود يكي از بيمارستانهاي تبريز همانجا پدرش ناگهان دچار دردي شديد در ناحيه راست كمرش ميشود و تحت مداوا قرار ميگيرد و همون روز ارجا ميدهند به يكي از بيمارستانهاي تبريز براي سي تي اسكن و آزمايش. اما ظاهرا مشكل جدي تر از آن چيزي بود كه فكرش را ميكرد. حالا پدر دقيقا مثه بچه ها شده بود و از اينكه دكترها گفته اند بايد عمل شوي شديدا هراس داشت و اين هراسش نه بخاطر خودش بلكه بخاطر مسوليتهاي سنگينش در قبال ديگران بود بخاطر كارهاي ناتمامش بود و گرنه دنيا با همه لذتهايش هيچ ارزشي برايش نداشت. عباس بعد از شنيدن صداي ناراحت پدر  آنقدر نگران ميشود كه بلافاصله از محل كارش بسمت تبريز حركت مي­كند. آنجا پدر و عمه اش را ميبيند و با دكتر صحبت مي­كند. دكتر با توجه به روحيه مضطرب پدر  توصيه كرد قبل از عمل حتما از لحاظ روحي بايد آماده شود. اما پدر اين مردي كه در بيست سالگي بعد از فوت پدرش مسوليت پدر بر گردن گرفته بود و خواهران و برادرانش را با جان و دل پرورده بود اين پدري كه همه به سراغش ميامدند و دردل ميكردند و هرگز ديده نشده بود كه پدر سراغ كسي برود و دردل كند. اما ايندفعه بايد چنين ميشد يعني حتما بايد كسي با پدر لجوج و يك دنده حرف ميزد. سخت بود پناهگاه شدن براي يك پناه دهنده، سنگ صبور شدن براي سنگ صبور و اينكار نشدني بود. پدر در عمق اندوههايش لبخندي ميزند و رو بخواهرش مي گويد :"پسرم را ميبيني؟ يعني اينقدر ضعيف جلوه كرده ام؟". خنده ­اي مي كند و رو به عباس مي كند و مي گويد:"از دكتر چند روزي وقت بگيريد ميخواهم بروم سراغ طبيب دلم و بعد ميام پيش دكتر".

هيچ كس نميدانست كجا ميخواهد برود و طبيب دلش كيست و كجاست؟ از همانجا عباس را شهرستان ميفرستد و خودش با خواهرش تبريز مي ماند. قبل از حركت رو به عباس مي كند و مي گويد :"باباي منم مي گفت آقا امام رضا(ع) مريضا رو شفاميده دواي درد مردمو از طرف خدا ميده".

‹براي سلامتي همه دعا كنيم›

به بهانه آخر صفر

در شركت مشغول كار بودم كه بحث دين آغاز شد. من نميدانم چرا هر بحثي ميشود آخرش به دين ختم ميشود و همه تقصيرها بگردن دين مي اندازند. آقا جان براي هزارمين بار ميگم كه اين ديني كه الان ميبينيد يه دهمش هم اسلام زمان پيامبر نيست. اگر ميخواهيد دين را زير سوال ببريد دين زمان پيامبر را زير سوال ببريد. دين زمان پيامبر ديني بود كه از اعراب جاهل دانشمند و ستاره شناس بيرون داد. همچنان كه زبان علم اين دوره زمونه زبان انگليسي ست ان زمان هم زبان علم، زبان قران بود و شهرهايشان شاهد همايشهاي علمي و تجمع دانشمندان. خيلي از عبارات علمي رياضي و نجوم شناسي هم از آن دوره همچنان در متون علمي انگليسي اسفاده ميشود. مثه الجبر، الگوريتم(الخوارزم) و غيره. دين اسلام كيمياگري كرد و طلا را به خاك تبديل كرد.

حال وقتي ميشنوم عده اي مسلمان زاده بدون مطالعه و فقط از روي احساسات اينچنين اسلام را نقد ميكنند و به پيامبر توهين ميكنند تنم ميلرزد و بغضم ميگيرد.

پ.ن. من تلاشم را ميكنم تا بهترين باشم تا زير سلطه ي يه نفر بي دين نباشم.

پ.ن. بي ديني از بت پرستي بدتر است. بت پرست لااقل به بت ايمان دارد اما بي دين به هيچ چي ايمان ندارد.

پ.ن. مدتي ست ساعات كاري ام در شركت كم كرده ام.

پ.ن. رحلت پيامبر اسلام را به همه يكتا پرستان تسليت ميگم.

یه فرصت استثنایی

شما كه همين الان اينجا را ميخوانيد بايد بهتون تبريك بگم. اگر هم اولين بارتان است كه راهتان به اينجا افتاده بايد بگم كه خدا شما را خيلي دوست دارد. حتما ميپرسيد چي شده؟ صبر داشته باشيد الان ميگم. ما اينجا يه قراري باهم ميذاريم. اصلا هم اجبار نيست. در مكتب ما اجبار جايي ندارد. آيه صريح قران است كه آمده :"در پذيرش دين هيچ اجباري نيست". همانطور كه مي­بينيد حتي در پذيرش دين هم اجباري نداريم پس كاملا مختاريد با ما همراه باشي يا نباشي. كافيه چنددقيقه از صدوبيست سال عمرتان را براي خواندن ادامه مطالب مصرف كني. قضيه از اين قراره كه ميخواهيم همينجا باهمديگر يه قرار بزاريم آنهم اينكه روز پنجشبه ساعت نوزده دو ركعت نماز بخوانيم و هديه كنيم به منجي عالم بشريت جهت سلامتي شان و تعجيل در ظهور. شايد اوايل كار سخت باشد و يادتان برود اما مهم نيست در ادامه كاري كنيد كه يادتان نرود. شايد بگيد ما كه نماز صبحمان قضا ميشود و در خواندن نمازهاي واجبمان مشكل داريم حالا بياييم و دوركعت اضافي هم بخوانيم. بازم ميگم مهم نيست. فقط شما شروع كنيد و آثار آن را ببينيد اگر اذيت شديد نخوانيد قبلاهم گفتم هيچ اجباري نيست. شايد بگيد آقا به نماز ما چه نيازي دارد؟ بايد بگم كه آقا به نماز ما نيازي ندارد ما هستيم كه به توجه آقا نيازمنديم.

پس بگو بسم الله و از همين الان براي روز پنجشنبه ساعت نوزده خودت را آماده كن.

آرزوي قلبي ما موفقيت شما و گسترش صلح و دوستي در ميان شماست

اشک و آه، آری یا نه؟

1-اگر قبول داریم که حضرت سیدالشهدا با شهادت خویش به مقام فنا –که بالاترین مرحله ی سلوک است- رسیده اند، دیگر اشک ریختن برای او چه معنا دارد؟

 

 2- چه کنم که بتوانم برای امام حسین(ع) عزاداری و گریه کنم؟ راه آمادگی روحی وروانی گریه بر امام حسین(ع) چیست؟

نظر خود را بفرمایید و سپس در ادامه مطالب جواب را ببینید

کاش میدانستند که بجای دعا به خود برای آنها دعا کرده بودم

الان دارم دعاي فرج گوش مي دهم.

واقعا هر كدام از ما در طول روز يا طول هفته چند بار ابن دعا را زمزمه ميكنيم؟

چندسال پيش فكر ميكردم همه مثه من فكر ميكنند. فكر ميكردم دين واحدي داريم و همه به آن دين واحد معتقدند. اما گذر زمان چيز ديگري را بمن نشان داد. چيزي نشان داد كه حتي به دينداري خودم و مسيري كه ميروم شك كردم. حتي به ميزان شناختم از خدا نيز شك كردم...

بگذريم...

... بهار بود من هم اروميه بودم بهار آنجا هم بسيار زيباست. يه روزي تصميم گرفتم تنها و بيخبر ازهمه بعد از شش سال و براي دومين باربرم پابوس آقا امام رضا(عليه السلام). بليط قطار پيدا نكردم و كاملا دل شكسته به شهر خود برگشتم. انجا به يكي از دوستان صميمي ام بنام مهدي (كه چندماهي بود كه متوجه بيماري صعب العلاجش شده بود) زنگ زدم و از حال و هواي خود گفتم. فردا صبح همان دوستم بمن زنگ زد كه بليط واسم گرفته و فردا صبح بايد ايستگاه راه آهن مراغه باشم. منم از خوشحالي سر از پا نمي شناختم. فردا شب مهمان دوستم بودم و صبح با بدرقه گرم دوستم و خانواده اش راهي مشهد شدم.

در كوپه قطار يكي از من آهنگ خواست تا از گوشي ام پخش كنم. منم گفتم:"چون دارم ميرم زيارت آهنگي رو گوشي ام ندارم". آن شخصم گفت:"چ ربطي دارد ميخواستي وقتي رسيدي حرم اهنگت پاك ميكردي". از ان ببعد نگاه ديگر مسافران بمن نگاه عاقلان اندر سفيه بود و هركسي ميخواست به نحوي مرا متوجه اشتباهم كند. اما كدام اشتباهم؟؟ اينكه با اينچنين دلي ميروم زيارت اشتباهه؟؟

از راه آهن مشهد تا حرم پياده و سرحال مثه بچه ها ذكر گويان بسمت حرم حركت كردم و چسبيدم به ضريح و براي همه كساني كه التماس دعا داشتند، دعا كردم. قبلش هم با يكي از دوستانم كه دانشگاه مشهد بود هماهنگ كرده بودم تا برم خونه دانشجويي شان. دوستم قرار شد بياد دنبالم. تو صحن انقلاب قرار گذاشتيم و بعد از زيارت رفتيم خونه شان و انجا با ديگر دوستانشان اشنا شدم. و براشون جالب بود كه من بلافاصله بدون استراحت بدون نهار چندساعتي را رفته بودم زيارت. بعد از استراحت دوباره تصميم گرفتم شب برم زيارت و تا صبح بمانم. آنجا متوجه نگاههاي متفاوت دوستان شدم. ميتونستم بفهمم كه در موردم چي فكر ميكنند. از اينكه ساده ام. از اينكه كارم گره خورده و واسه بازگشايي گره اش امده ام و اين چنين خود را به اب و اتيش ميزنم و ... . اما هيچ كدام از فكرشان درست نبود. من فقط بخاطر عشق بي دليلم به اقا امده بودم.

دوستم ميگفت:"ترك ساده ... بيچاره...". بعدش ديگه چيزي از ادامه كلماتش متوجه نميشدم. شايد چون دكتري قبول نشده بودم و يا شايد چون هنوز مجرد بودم و يا چون بظاهر همش بدشانسي اورده بودم و يا... . فكر ميكردن من اينها را از خدا و با وساطت اقا مي خواهم و چون به هيچ يك از اينها نرسيده ام پس آدم ساده لوحي هستم كه حتي دعا كردن هم بلد نيستم... فكر ميكردم ادم بيچاره اي هستم كه دست به دامن كسي شده ام كه حتي نظري هم بمن نميكند... اما كاش ميدانستند كه من فقط آنروز براي كساني كه التماس دعا كردند و همچنين به دوستاني كه ميزبانم در مشهد بودند دعا ميكردم. خدا را شكر كه همين دوستانم بعد از چند سال به حاجاتشان رسيده اند. هرچند من نرسيده باشم هرچند بارها و بارها دلم شكست اما آيا كسي هم هست كه براي من دعا كند؟

"دعاي مومنين در حق برادر مومنانش سريعترين دعا براي اجابت است...امام محمدباقر(عليه السلام)"

اولین روزه ام

خودنويس را چندبار رو كاغذ مي كشم تا بنويسد. هديه يكي از دوستامه. تو عمرم بيشتر از اينكه هديه بدهم هديه گرفته ام كه بعضي هاشون هميشه همراهمه. ياد سالهاي خيلي دور ميافتم. مي خوام ببرمتون اون سالها. سالهايي كه شخصيت من در حال شكل گيري بود.

ماه رمضان و زمستان و نزديكي هاي افطار بود. نون بربري داغ گرفته بودم با قدم هاي محكم برروي يخها  به سمت خانه گام برميداشتم و صداي شكستن يخها زير پايم گوشهايم را نوازش ميداد. سوز سرما گوشهايم را سرخ سرخ و دردناك كرده بود. گرسنگي هم باعث شده بود بيشتر از قبل سرما را احساس كنم. بايد حواسم باشه ليز نخورم براي همين بصورت پا عروسكي (نوعي راه رفتن كه در آن زانوها كم خم ميشود و گامها كوتاه براي حفظ تعادل بيشتر) گام بر ميداشتم.

در خانه ميرسم. در باز و جلو در و حياط هم يخ بود. با هر قدمم صداي "خرچ" " خرچ"  "خرچ" صداي شكستن يخها بگوش ميرسيد. وارد حياط ميشوم. صداي دلنواز و روحبخش ترتيل قران كه پدرم خواننده اش بود به گوش ميرسيد. آنچنان محو صداي خواندن قرانش ميشدم كه دوست داشتم بال بكشم و برم ان بالاي ابرهاي سرد و سرم را بالا بگيرم و بگم:"خدا جونم خيلي دوستت دارم". وارد اتاق ميشوم سلام ميكنم اما پدرم آنچنان محو خواندن قران با صوت و لحن بود كه متوجه حضور من نميشود. نان را به مادرم ميدهم. بوي مرباي گل سرخ و فرني فضاي اتاق را پر كرده است. يه حال هواي معنوي در خانه موج ميزد. هوا سردتر شده بود. احساس ضعف و سردي ميكنم. بخاري را زياد ميكنم و گوشهايم را به طرفش ميگيرم. برادركوچكم هم از مدرسه ميايد. مودبانه تر و سربزيرتر از من وارد مي شود. او هم نان گرفته بود. با اينكه عضو كوچك خانواده بود اما هميشه احساس مسوليت ميكرد و با اينكه كسي بهش كاري نميداد اما خودش ميفهميد چكار بايد بكند و چه نكند.

تلاوت قران پدرم تمام ميشود. بعضي از اياتش را با معني و تفسيرش ميخواند و تازه متوجه ما ميشود.

قراني كه صفحه اولش تاريخ تولد من و برادران و خواهرانم بود و چند نسل قبل از ما در آن نوشته شده بود را مي بوسد و بالاي كمد مي گذارد. كنار سفره مينشينيم. اذان داده ميشود. پدرم سكه پنج توماني بمن ميدهد تا روزه ام را به پدربزرگ مرحومم هديه كنم. بمن ياد ميدهد كه بگويم:"ثواب روزه ام را به مرحوم محمدحسين هديه ميكنم قربه الي الله". منم با وسواس خاصي اين جملات را مي گم. در طول روز هم چون روزه مال من نبود خيلي به درست روزه گرفتنم حساس بودم. و سعي ميكردم روزه دار خوبي باشم. بعد از افطار بدنم گرمتر ميشود و احساس سردي و ضعفي كم كم از بين ميرود.

برف شروع به باريدن ميكند. پدرم سخن باز ميكند و از گذشته ها مي گويد. از سالهايي كه پدرش را در كودكي از دست داد و از آن روز براي برادران و خواهرانش هم پدر شد هم برادر. از سالهاي سختي كه گذرانده بود و از اينكه چقدر پدرش را دوست ميداشت. بارها و بارها بما گفته بود كاش پدرم زنده بود تا ميديد كه چطور بهش خدمت ميكنم. در كمدش را باز ميكند. خودنويس و دست نوشته هاي قديمي و چروكيده پدرش را بيرون مياورد و مي گويد :"اين مال پدرمه اينم دست خطشه همه هم از آيات قران. اگر اينجا هستم اگر ميبينيد پاي سفره افطار نشسته ام بدانيد همه اش بخاطر اين ارادتي ست كه اجدادم به قران داشتند. هرگز از قران جدا نباشيد كه اگر جدا بيافتيد نقشه راه زندگي تان را گم خواهيد كرد و مطمنا به بيراهه خواهيد رفت. با قران باشيد و به هوش باشيد كه با تفسيرهاي سليقه اي و منفعت طلبانه ي خودتان محتوايش را تحريف نكنيد."

از اين حرفهايش ارامش ميگيرم. برف همچنان مي باريد.

سحري با صداي راديو كه گاهي فركانس تبريز و گاهي فركانس باكو را ميگرفت، بيدار مي شوم. سر سفره مي نشينم. پدر ميگه:"بو گون تاباق اوروجي توت"(معني: امروز كله گنجشكي بگير). ولي من اصرار ميكنم كه ميتونم كامل بگيرم. بارش برف قطع شده بود. حياط و پشت بام پر از برف بود. پدرم بعد از اذان پارو بدست براي برف روبي ميره پشت بام. صداي برفروبي پشت بام بگوش ميرسد. منم ميرم حياط و پارويي كوچك بر ميدارم و ميرم كمك پدرم. هوا هنوز تاريكه همه جا ساكت و تنها چيزي كه بگوش ميرسد صداي پاروي برفهاست. برادر كوچكم هم از خواب تازه بيدار ميشود و با پارويي كه دو سه برابر خودش بود بالا پشت بام مياد و هر سه نفري پشت باممان را پارو مي كنيم.

 

دعایش کنید

سال 84 دانشگاه اروميه

... هيچكس باورش نميشد كه "سيدساسر" سرما خورده باشه. بچه اردبيل باشي و تو اروميه سرما خورده باشي؟! ساسر با اندامي زیبا و چشمان آبي و اخلاقي فوق العاده خوب بود و برای هرکسی دوستي با چنين آدم پاك و مومنی افتخار بزرگي محسوب ميشد...

... باهم ميريم درمانگاه دانشگاه تا براي اولين بار آمپول پني سيلين بزنه.

بعد از تزريق حالش خراب ميشه و حالت تشنج بهش دست ميده. خوشبختانه با كمك و رسيدگي پرستار حالش خوب ميشه و باهم به خوابگاه برميگرديم.

شب شد و مثه شبهاي گذشته بساط فال بيني و احضار روح و سركار گذاشتن بچه ها شروع شد و من در راس اين برنامه ها قرار داشتم و همه بمن ميگفتند استاد و بكمك تردستي و کمک چندتا از دوستان همتاي خودم، دست به كارهاي عجيب و غريبي ميزديم. و آنچنان حرفه اي كار ميكرديم كه همه بدون استثنا حرفها و فالهايم را قبول ميكردند.

حال نوبت به كف بيني رسيده بود. كف ساسر را نگاه ميكنم و الكي ميگم:"شما در آينده دچار بيماري خطرناكي ميشوي اما خوشبختانه از اين بيماري جان سالم بدر خواهي برد و بعد از آن مسير زندگي ات عوض خواهد شد".

چهارماه گذشت

تابستان بود كه خبردار شدم كه ساسر تشنج كرده و بمدت دوهفته در حالت كما قرار دارد و پزشكان گفته اند كه ساسر تومور مغزي دارد. بعد از خارج شدن از حالت كما تحت عمل جراحي سختي قرار ميگيرد و پزشكان در يك عمل موفق تونستند تومور مغزي اش را كه تا حد پيشرفته اي رشد كرده بود را در بياورند.

بعد از چند روز

در سايت دانشگاه بودم كه صداي ساسر را شنيدم. بيرون آمدم. ساسر با سري كچل شده كه دورتا دور سرش اثر بريدگي و عمل جراحي بود را ديدم.

گفتم: "ساسرجان چرا امدي اينجا؟ تو بايد خانه باشي تازه عمل كرده اي نبايد اينجا باشي".

ساسر جواب داد:"ميداني واسه چي امده ام؟ واسه اين امدم تا ازت تشكر كنم چون وقتي مرا به اتاق عمل ميبردند داشتم به حرفهاي آن شبت فكر ميكردم. به اينكه دچار بيماري سختي ميشوم و از ان جان سالم بدر ميبرم. وقتي به اتاق عمل ميبردند فقط به اين فكر ميكردم كه از اين عمل جان سالم بدر خواهم برد و با اينكه پزشكان هيچ اميدي به زنده ماندنم نداشتند اما من خوب ميدانستم كه زنده خواهم ماند."

نا خودآگاه با شنيدن اين حرف اشك در چشمانم جمع ميشود و با خودم ميگويم: "آن فال الكي بوده..."

خوشحال بودم كه حتي فال دروغينم باعث بالا رفتن روحيه اش در مقابل اين بيماري خطرناك شده بود.

سالها گذشت، سال89

گوشي موبايلم زنگ ميزند. مهدي بود يكي از دوستانم.

من:"سلام مهدي چطوري؟؟"

مهدي:"بد نيستم، يه موضوعي را ميخوام به اطلاعت برسونم"

من :"چي شده؟ چه خبري؟"

مهدي:" ديشب پيش ساسر بودم وضعش خيلي خرابه. تومورش دوباره عود كرده تومورش بدخيم بوده و الان هردو چشمانش را از دست داده. پزشکان گفته اند که بره خونه استراحت کنه و هیچ اميدي به ادامه زندگي اش ... واسش دعا كنيد"

از شنيدن اين خبر خيلي ناراحت و شوكه ميشم. اشك ميريزم و از خدا ميخوام كه بخاطر جدش شفايش بده.


از همه دوستان خواهش ميكنم براي اين دوست جوان و پاكم دعا كنيد و سوره حمد قرائت كنيد كه سوره حمد بر هردردي درمان است. به معجزه دعا ایمان کامل دارم. میدانم که دعا غیرممکن ها را ممکن میکند.

[ای دریغ و حسرت همیشگی... ناگهان چه زود دیر میشود!... امروز پنج شنبه 23 اردیبهشت این دوست جوان و پاک به دیار باقی شتافت... روحش شاد و یادش گرامی]

بخندین از ته ته ته دل...

آیینه بذارید جلوتون و ادا در بیاورید و بخندید




چقدر خندیدن برای بعضی ها سخت شده

خنده های زورکی یا شاید هم آبکی! چه زیاد شده

استاد میگه : اگه بخندم دانشجوهام از من حساب نمیبرند

بنده خدا راست میگه...

اما مگه میشه همش اخم کرد به دنیا!!!... مثل بعضیااااااااااااااا

خنده کنید! از ته ته ته دل...

* وقتی گناه نکنید از ته ته ته دلتان شاد خواهید بود

* وقتی کسی از ته دل براتون دعا کنه از ته ته ته دلتان شاد خواهید بود

* وقتی کار خوبی در خفا می کنید از ته ته ته دلتان شاد خواهید بود

* وقتی در مقابل خداتون سجده ی شکر به جا میارید از ته ته ته دلتان شاد خواهید بود

* وقتی یتیمی رو سیر میکنید از ته ته ته دلتان شاد خواهید بود

* وقتی مقابل وسوسه های شیطان می ایستید و میزنید تو گوشش! از ته ته ته دلتان شاد خواهید بود

* وقتی امام رضا(ع) دعوتتون میکنه که برید پابوسشون از ته ته ته دلتان شاد خواهید بود

* وقتی...

[یه جای خالی واسه گفته های نگفته ی شما]

راستی شما چه جوری شادی میکنین؟!... اصلا چه جوری شاد میشین؟!

***

حالا این همه راه جلوتونه واسه شاد بودن! اجرا کنید اگر جواب نگرفتید آنموقع برید سراغ ...

هر چیزی راه درست داره. بیایید از راه درستش وارد شویم

شاد باشید دوستان

... و اما من هنوز مجردم

تك و تنها داشتم به سمت حرم حركت مي كردم. چشم به گنبدطلا دوخته بودم. اكثر جووناي هم سن و سال من با نامزداشون واسه زيارت آمده بودند. تو دلم براشون آرزوي خوشبختي ميكردم. و از خدا ميخواستم يه زن خوب هم قسمت ما بكند. يه جورايي دلم گرفت. به راهم ادامه دادم. تو صحن جمهوري يه عده زوج ديدم با چادري سفيد. زياد توجه نكردم. هدفم هم زيارت نبود. اول قرار بود برم دارالقران و دنبال كسي كه مرا به شاگردي قبول كنه و خواندن قران با صوت و لحن يادم بده. و بعد اگه فرصت ميشد ميرفتم زيارت.

وارد دارالقران كه شدم يه عده كت و شلواري و خوشبو به استقبالم آمدند و گفتند:"آقا از اين طرف از اين طرف..." منم هاج و واج هر طرف كه نشانم دادند رفتم و نشستم. تو عمرم دارالقران را اينهمه شلوغ نديده بودم. عينكم را زدم تا واضحتر ببينم. همه جوان و كت شلواري و با لباس دامادي بودند. آن جلو هم يه عده از خادمان داشتند مداحي ميكرند. حالا دو هزاري ام افتاده بود. اينجا داشتند براي دانشجويان نو عروس و نو داماد مراسم جشن برگزار كرده بودند.

به پشت سرم نگاه كردم يه عده كه ميخواستند بيان دارالقران اما با مقاومت مسولين جلو درب مواجه شدند و شنيدم كه ميگفتند:"امروز اينجا مراسمه، بعدا تشريف بياريد". يكي هم ادعا ميكرد برادر يكي از دامادهاست كه تو نشسته اما اجازه ورود ندادند. طرف راستمان هم يه پرده نيمه باز زده بودند كه محل عروس خانمها بود.

خواستم بلند شوم و برم بيرون و بگم كه اشتباهي شده. اما كسي گوشش بدهكار نبود و اينحرفهايم را به حساب شوخي ميگذاشتند. مخصوصا اينكه با لهجه تركي هم ميگفتند و همه بجاي توجه كردند به حرفهايم ميگفتند:"عجب لهجه شيريني داري و..."

كم كم خودم هم باورم شده بود كه داماد شده ام. مراسم اهداي هدايا فرا رسيد. با اينكه حضورم را در انجا را انكار ميكردم اما بزورهديه را دادند يكي از خادمان هم داشت سربسرم ميذاشت و با شوخي و تبسم ميگفت:"همشهري رضازاده و دايي و كريم باقري هستي؟". جلو درب هم هر دامادي با همسرش سكه تحويل ميگرفتند و دستان هم را ميگرفتند و ميرفتند زيارت. حالا من مونده بودم و ميدانستم كه انطرف پرده خانمي نيست كه دستانش را بگيرم. از رسوا شدن هراس تو دلم افتاد. رفتم جلو درب و گفتم :"ببخشيد اشتباه شده اين هديه تونم بگيريد اين حق من نيست". خادم پرسيد :"داري هديه آقا را پس ميزني؟" گفتم:"خدا نكنه فقط خواستم بگم من زن ندارم". خادم خنده اي كرد و گفت:"منظورتون اينه كه عروس خانم تشريف نياوردند؟". من ديگه فارسي حرف زدنم تمام شده بود و با جملات فارسي تركي يه چيزي گفتم كه خودم هم نفهميدم چي گفتم. دلم بيشتر گرفته شد. با هديه از انجا خارج شدم هديه هم بزرگ بود كلا تو صحن تابلو شده بودم. چون هر كس از اين هديه ها در دست داشت جفت بودند اما من تك بودم. سريع از صحن خارج شدم و به سمت خونه دوستم رفتم. انجا ماجرا را به دوستم تعريف كردم. اونم كلي خنديد و گفت:"آقا خواسته باهات شوخي كنه".

هنوز كه هنوزه وقتي اين خاطره به يادم مياد ناخودآگاه خنده ام ميگيرد.

کاش ...

سوختم سوختم ندانستم هرگز نداستم

مثله پروانه اي كه در پي روشنايي گرفتار شمع شد

خوشبحال پروانه هايي كه به ماه رسيدند

غرق شدن در عشق تو مردن نيست زندگي جاويد است

امان از دست كساني كه هرگز دركم نكردند

اول زخمم زدند و بعد ...

راستي امروز چندشنبه ست؟

باز يادم رفته

اهاي يكي بمن بگه. كسي نيست؟

آره جمعه بود گذشت مثه ديگر جمعه ها

چيه ديوانه نديديد؟

دوباره ديوانه شده ام.

ديوانگي عالمي داره

ديوانه ام اما زنجير پاره نكرده ام

ترمز هم نبريده ام

واي چقدر دلم هواي "كلك مشكين" را كرده

با ان دست نوشته هايش

دست نوشته هايي كه با ادم حرف ميزنند.

بوي دود و گلاب و جوانمردي ميده.

"كلك مشكين" را با تمام وجودم مي بويم

بوي عطر گلاب ميده

بوي سه برادر سه فرياد سه شهيد