قحطی زده مارا...

یادش بخیر یه زمانی می رفتیم مزار شهدا. گل میخریدیم و سر خاک ها آب میریختیم... می نشستیم و با شهدا درد و دل میکردیم

اما الانه انگار نه وقتی داریم، نه گلی و نه آبی! قحطی زده مارا...

شهید گمنام

پنجشنبه، بعد مدت ها تصمیم گرفتم برم مزار شهدا

به کبوتر سپید اس ام اس دادم که فلان ساعت فلان جا منتظرتم که بریم مزار شهدا...

لباسامو پوشیده بودم که خواهر کوچیکم گفت منم میام!

گفتم پس زود باش لباساتو بپوش که کبوتر سپید منتظره

خلاصه رفتیم سر قرار و ماشین نشستیم و رسیدیم که میدان جانبازان

ببین مردم چه بساطی پهن کرده بودن رو زمین

هر چی دلت بخواد داشتن. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد!!!

یکهو چشم خواهرم خورد به پرتقال خونی هایی که داشتن چشمک میزدن!

گفت برم بخرم؟

گفتم برو ولی زود بیاییا. ما همین جا منتظرتیم

5 دقیقه موندیم دیدم نیومد. رفتیم اول بازار. دیدیم نیست که نیست

به کبوتر گفتم هرجا باشه ماشین میگیره میره خونه. ما بریم مزار شهدا

سر راه بود که دیدیمش خنده کنون با پلاستیک پر از پرتقال داشت میومد سراغمون

گفتم چی شد؟ کجا بودی؟ نصفه جونمون کردی

گفت رفتم زیارت کردم و فاتحه هم خوندم... !!!

سه تایی مثل سه تا کبوتر رفتیم به سمت قرارگاهمون   - مزار شهدا –

یه آقایی با بلندگو یه جمله رو پشت هم تکرار میکرد: فردا ما در انتخابات شرکت میکنیم فقط برای شادی روح شهدا و امام شهدا...

سرگردون اینور و اونور میچرخیدیم. هوا تاریک شده. انگاری یادشون رفته بود چراغ هارو روشن کنن

دنبال مزار شهدای گمنام میگشتیم که...

که یکدفعه 3 نفر ریختن رو سر خواهرم!

چند تا از خانوما هم تند تند داشتن میدویدن که از قافله جا نمونن!

-          دختر جان خدا قبول کنه. دو تا پرتقال هم به من بده

-          الهی قربونت برم یکی هم به من بده

-          من تو خونه معلول دارم برای اون هم بردارم؟

-          به این حاج خانوم پیر هم یکی بده

از چند متری داد زدم گفتم خانوم ها، نذری نیست که!

دیدم کبوتر سپید نیست. نگو خانوم پشت من وایستاده داره از خنده غش میکنه!

پی نوشت: روز به یاد ماندنی بود... چند تا عکس هم در ادامه ی مطلب براتون گذاشتم

ادامه نوشته

فقط کافیه دلت تنگ بشه!

ولادت باسعادت حضرت فاطمه معصومه (س)و روز دختر را به کلیه دوستداران آن حضرت و دختران عفیف تبریک عرض مینمایم.

یا امام رضا ع

خادم امام رضا ع

پرچم

پی نوشت: دیروز بدجور دلم واسه اماممون تنگ شده بود. گفتم کاشکی امسال هم میتونستم برم مشهد. ولی کبوتر تو که میدونی نمی تونی بری! چرا دیگه دعا میکنی؟

امروز صبح دوستم اس ام اس داد! گفت میای بریم خواهر امام؟ خادمین امام رضا (ع) دارن میان به همراه پرچم امام رضا (ع)! یه حالی بهم دست داد که نگو. خیلی زود خودمو به حرم خواهر امام رضا (ع) رسوندم. امروز شهرمون امام رضایی شده بود. عطر حرم میداد... عطر گل های میلاد آقا...

امام رضا (ع) ممنونتم...

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

کمي فکر کن ، مي بيني خدايمان چقدر بزرگ است و بخشنده ؟به هر بهانه اي فرشته اي دارد براي استجابت خواسته هايمان...

مي گويند فرشته آمين در راه است، دعايت ، خواسته ات ، آرزويت را بچش و بر زبان جاري کن !

فرشته آمين در راه است

وقتي دفترمان را ورق زدم و آرزوي کبوتر رضوي را ديدم ، انگار من هم زمزمه اش کردم : کاشکي جمکران بوديم!

نشد، گرچه آنجا نبوديم 

اما ما را ميهمان خانه ات کردي

مهديه

جايي که مي داني به عشق تو بنا شده و مي بايست از نام تو هم وام گرفته شود

وقتي سرم را بلند مي کنم ، خودم و کبوتر رضوي رابر سر درمهديه مي بينيم  که ماه شب چهارده بالاي سرمان چه خوش مي درخشد

تا صبح اشک ، دعا ، زيارت و سعادت حضور در کنار بندگاني که به شوق ديدار تو دست هايشان را رو به آسمان گرفته اند و براي ديدار" غايب هميشه حاضر"امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء سر مي دهند

چه شب و روز پر شکوهي.

 

پ.ن : دعا گوي همه  بوديم

 لینک نوشت: وداع با ماه شعبان المعظم

 

بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب.

یکم کنجکاوی کنین شاید عکس دو تا کبوترا هم تو ادامه ی مطلب باشه!

 

ادامه نوشته

خواستگار از نوع مشهدیش!!!

زينب خانم من ميتونم سفر مشهد رو واستون جور كنم...جدي ميگين آره چرا كه نه ....خوب چطوري؟ ....من عضو هيئت عزاداري هستم اين واسه من كه عضو اصلي هستم كاري نداره، در مشهد هيئت ما هتل داره .....از خوشحالي نميدونستم چي بگم، واي خدا هنوز يك سال نشده ........او گفت :خبرش را به شما ميدهم گفتم من تنها مشهد نميروم گفت باشه ولي فعلا به كسي نگين ...

چند روز بعد گوشيم زنگ خورد ....او بود گفت جور شده، واسه تاريخ 28ميتونين بيايين؟اگر بشود براي اربعين هم جور كنم خيلي خوب مي شود، گفتم خبرش را ميدهم و با مادر و پدرو آبجي عاطفه صحبت كردم و اونا اول راضي نبودند، ميگفتند الان زمستان هست ولي من گفتم پارسال با دوستانم رفته ام و به من خوش گذشته و بليط را خريديم و خوشحال بودم كه ميخواهم به سفر مشهد بروم و اربعين را هم در جوار آقا امام رضا باشم .

علي كسي كه سفر مشهد را برايمان جور كرد، بعد مدتي به من پيشنهاد ازدواج داد، گفتم اينگونه درست نيست گفت واسه من اعتقادات شما مهمه گفتم من اوني نيستم كه شما ميخوايين، گفت اتفاقا اون دختري هستين كه من ميخوام، روز ها از پي هم ميگذشت وعلي منو به ازدواج با خودش راضي كرد و قرار شد جواب قطعي را در مشهد به او بدهم و ...                  

عکس پست:          

پی نوشت۱: ادامه ی  خاطره ی زینب خانوم رو میتونین در ادامه ی مطلب بخونین.

پی نوشت۲: از همه ی دوستانی که با دلهای پاکشون برام دعا کردن تشکر میکنم. نمی دونم اگه شما دوستان رو نداشتن الان عاقبم چی میشد و کجا بودم... خواهشا بازم دعام کنین که سخت محتاجم

پی نوشت۳: خدایا شکرت به خاطر همه ی چیزهایی که بهم دادی و ندادی. ببخش که تا به الان بنده ی خوبی نبودم واست. ولی قول میدم بنده ی خوبی بشم. قول میدم...

ادامه نوشته

کبوتر غریب دیگر غریب نیست

استاد دلم واست خيلي تنگ شده

خسته نيستم اصلا نه از زندگي نه و از دنيا

خيلي وقته به خوابم نميايي

امروز داشتم به حرفهايت فكر ميكردم

حرفهايت:"... براي شما فقط يه سفارش ميكنم انهم اين كه فقط از خدا بترسيد..."

 

از همه چيز و از همه كس ميگذرم. آنهايي كه كنار جاده ايستاده اند و ميگويند:"دوستت دارم". آنهايي كه پشت شيشه قطار بعد از حركت قطار برايم دست تكان ميدهند و اشك ميريزند. از آنهايي كه برايم لبخند هديه كردند و گوشهايشان بود براي شنيدن حرفهايم.

الان جاده ها بسته است. نه كسي هست كه برايم دست تكان ميدادند و نه از آنهايي كه دوستم داشتند خبري ست.

من كه آرزوي كفشداري حرم امام رضا(عليه السلام) بودم در اين دنياي مجازي كبوتر غريبت شدم. بر من ببخشاي كه من حتي عرضه خادمي تان در اين دنياي مجازي نيز نداشتم.

ميدانيد، كبوتر غريب ديگر غريب نخواهد بود. بعد از سالها به زادگاهش بر ميگردد.

مادر جان آرزو داشتم دستانت را در يك مجمع علمي بزرگ در حضور چشمان بزرگان دستانت را ببوسم. ايندفعه ميايم و زير سقف خانه خودمان و در حضور خدا دستانت را خواهم بوسيد.

مادر و پدرجانم، ميايم تا خدمت كنم خوب ميدانم سعادت واقعي هر انساني در احسان و خدمت به والدينش نهفته است.

آنهايي كه بايد ميرفتند رفتند و ارزشها را به پول فروختند و ماندند تنها اندكي آنهم در حاشيه ها.

هرگز به راهي كه ميرم شك نخواهم كرد خوب ميدانم تا زماني كه با قران هستم هرگز اشتباه نخواهم كرد.

انتظار نداشته باشيد كسي به سرنوشتتان گريه كند

امان امان از دست اين راهها و جاده ها

عمر تمام ميشود اما اين راهها تمامي ندارد

كي تمام ميشود اين راهها

 همه شما را به خداي بزرگ ميسپارم.

 

کبوتر، پر!!! 

 

دوستان توجه: این وبلاگ همچنان پابرجا خواهد ماند. فقط یکی از کبوتر ها نقل مکان کرده است!

 

هزار بار نوشتم و باز نوشتم اما باز ناتوانتر از هر بار ...

دلنوشتي براي آقايم مولايم حضرت رضا (ع) ...

برای کسی که ذره ذره وجودش ساخته شده نام حضرت رضا(ع) ست… شب و روزش رضاست ...  تار و پود و روح و روان جسم خاکي اش با ضریح معطر حضرت رضا (ع) در هم تنيده … و قطره قطره ي اشک چشمانش را از گنبد طلاي ايشان دارد … توي قلبش دنياي ديگري دارد با آقا ... هر بار که دلش از دست اين زمانه و روزگاري که گاهي دلش را عجيب سخت می شکند  !  ميگيرد  دلش را بر ميدارد و می بردش پيش آقاي حکيمش  بلکه دوايي مرهمي که نه !!! يک قلب نو ارزاني اش کند ! قلبي که ديگر براي مشکلات اين دنياي خاکي و زودگذر که در چشم اين بنده هاي اسير خاک گاهي بزرگ جلوه مي کند ! ديگر آبديده شده !!! حالا فقط دلش براي حرم رضايش تنگ مي شود و خداي حضرت رضا (ع).

 حالا نه تنها بيماري هاي جسمي اش فراموشش شده بلکه روح و روانش هم تازه و نو شده ! بهاري شده !  به رسم خود بهار !

 حالا شما مي خواهيد از حضرت رضا (ع) خاطره بنويسد !!

چه بنويسد ...

گفتم از نور چشم نوراني اي بنويسد که مديون گنبد  طلاي رضاست !

 از خود چشم هاي مريضم بپرسيد که هر بار پر شده از خستگي ها !! شفايش را فقط از حضرت رضا (ع) گرفت و گنبد طلايي و نوراني اش ! بينايي بخشيد به اين چشم هاي کور و نابينا ! که گاهي خالقش را هم حتي از يادش مي برد ! و نعمت هاي ريز و درشت که خدايش به او بخشيده فراموشش مي شود !

يا از دل بنويسد ...  اما دل !  دل ! واي که چه کلمه ي زيباييست اين «دل» ! که خيلي زود دلش لک مي زند مي گيرد مي شکند باز بهاري مي شود و باز ... خلاصه رسم خودش را دارد ! که هنوز هم که هنوز بعد از کلي سر و کله زدن با اين دل ! هنوز هم نشناخته ايم اش !!!

گاهي بهانه ي کربلاي سيد الشهداء را ميگيرد و گاهي بهانه ي امام غايبش ! گاهي هنوز به جمعه نرسيده بهانه ي گير مي شود ! و تو هستي که بايد خوشش کني به جمعه يا  جمعه هاي بعدي !

از پاهايي بگويم که برهنه مي شوند به عشق مولا !! مي روند و مي روند تا برسند به دم درب ورودي اش !! مي نشيند . خستگي در مي کند !

پاي فقيري که توان طواف خانه ي خدا را ندارد ! اما به عشق خدايش ميگردد به دور يکي از عزيزترين هاي خدايش !! ميگردد و ميگردد  تا برسد به خود خدا ....  هرگز خسته نمي شود از پياده رفتن در خاک بهشتي خراسان !

اذنش دخولم را ميگيرم ! دلم خوش است که اذنم داده اي آقا جان !

از کدام روز بنويسم !  

توي دلم پر از عقده هاست ... عقده کربلا ... عقده ي جمکران و حرم نوراني خواهرت فاطمه معصومه (س)... عقده ي بقيع .. . عقده جمعه ها .. . عقده ي غريبي ها ... شلمچه ها ... چزابه ها ... دوکوهه ها ...  تنهايي ها ... بي کسي ها ...غريبي ها ... که اگر حرمت نبود! اگه نبودي آقا ... دلم مي شکست ! چه شکستني !  اين همه عقده را کجا خالي کنيم آقا جان !‌

آقا جان آخر سفر کربلايم را ازتون ميگيرم . دست اين گناهکار را هم بگيريد آقا. چندي است که دلم بد جور هواي کربلا  را کرده ! ميگويند سفر کربلا از شما گرفته اند آقا جان ! من هم کربلا را از تو ميخواهم ! اول به اذن خدا بعد هم اجازه ي خود شما !

نمي دانم آقاجان ! چه قدر توصيف شما و حرمتان سخت است ! چقدر اشک مي برد !  از غريبي ات چطور بنويسم !‌ ميگويند خواهرت معصومه (س) را خيلي دوست داشتي ! ميگويند خيلي به هم وابسته بوديد !‌ خواهري که از طاقت دوري شما را نداشت ! خواهري که براي ديدار شما راهي مرو شد ...

هزار بار نوشتم و باز نوشتم اما باز ناتوانتر از هر بار ...

خاطره از دوست عزیزمان فاطمه خانوم

 

پی نوشت: دوستانی که تمایل دارن تو وبلاگ امام رضا(ع) لینک بشن لطفا آدرسشون رو در نظرخواهی این پست قرار بدن تا ما بعد از بررسی و زدن مهر تایید بتونیم لینکشون کنیم!

 

عکس پست:          

حکایت من و کفشم!

رفتن به مشهد و زیارت امام رضا خودش خاطره ای هست فراموش نشدنی .وقتی برای اولین بار رفتم امام رضا قسمتم نشد زیارت کنم تا روز آخری وقتی روز آخری تنهایی رفتم زیارت تنها بودم کفشمو گذاشتم دم در وقتی داخل شدم در اثرهجوم جمعیت حالت ترس عجیبی داشتم هر چه بود رفتم داخل دیدم جیغ و داد خیلی زیاده رفتم جلو دستم به ضریح خورد  از بین جمعیت اومدم بیرون ولی کفشم دم در صحن نبود حدود 7 یا 8 بار صحن را با پای برهنه دور زدم ولی اصلا کفشم نبود تا اینکه یک خانم اونجا بهم گفت تو چه صحنی اول اومده بودی گفتم آزادی گفت عزیزم اینجا صحن انقلاب از صحن انقلاب دراومدم رفتم صحن آزادی کفشم قشنگ دم در بود ولی خداییش از اینکه چند بار پای برهنه صحن امام رضا (ع) را دور زدم خیلی خیلی خوشحالم و به خودم می بالم که این قسمت نصیبم شد

خاطره از هستی خانوم

اعتکاف

 

 

پی نوشت: اگه میخواین ایام اعتکاف با هزینه آقا مشهد باشین یه پیام خالی به 30000008 بفرستین و فرم ارسالی رو پر کنین. ان شا الله تو قرعه کشی اسمتون در بیاد.

لینک نوشت: عکس هایی از مراسم اعتکاف در حرم امام رضا(ع)

هک نوشت: یکی وبلاگمو هک کرد و تمام پستامو از تاریخ ۸ آبان به بعد رو حذف کرد! فقط چندتا از پستامو تونستم از تو هیستوریم در بیارم و مجددا بذارم. ایشون همون فردی بود که تو پست "گل هایی برای حرمت... " ازشون یاد کرده بودم! دوشنبه یه چیزایی گفتن و رفتن. امروز که چهارشنبه باشه هم دوباره یه حرفای دیگه. و بالاخره در بعدازظهر چهارشنبه-۲۱ اردیبهشت اقدام به حذف پستهایم کردند! کاشکی میگفتن هدفشون از این کار چیه. ما اینجا نه سیاسی حرف میزنیم و نه با کسی دعوا و مشکل داریم.

این حرف دلمه... بخون:

دلم هوای ان اسمان را کرده که بوی خاصی میداد... آسمانی که بر صحن حرمت سایه افکنده بود و قامت خسته اش را بر گنبد طلایت تکیه داده بود
13 سال پیش را میگویم... قدم کوچک بود اما دل بزرگی داشتم...و باوری پاک..
مدتی بود خدا برادری بمن داده بود که میگفتند شفایش دست تو ست.. و مادرم اشک ها میریخت با اینکه میگفت تو خیلی مهربانی..انگار ته دلش کمی ضعیف بود

و این برادر دلیل حضور من در حرمت شد...دیداری دو نفره.. تنها من و تو...این را احساس میکردم با اینکه مالامال بود از جمعیت...احساس میکردم نگاهت به من است

در دلم میگفتم جواب نامه ام را چگونه به من میدهی؟؟اما به اینکه می خوانیش لحظه ای شک نداشتم.. و چقدر ان باور مطلق را دوست داشتم

در دستم نامه ای بود...برایت نوشته بودم که مادرم گریه میکند.. نوشته بودم دیدن گریه ی مادر برای من سخت است..نامه را انگار کسی جز تو نمیبایست میدید از همه مخفی کرده بودم

13 سال پیش بود...نامه را درون ضریح انداختم...ضریحی که بویش دامن آسمان را هم پر کرده بودو هنوز.... هنوز منتظرم...میگفتند به خط سبز خواهی نوشت برایم..ای سبز زندگی بخش مادر هنوز گریه میکند و هنوز طاقت دیدن گریه ی مادر را ندارم

 خاطره  از بتسی خانوم

مسجد گوهرشاد...

 

پ.ن: می خوام که واسه شادی روح یکی از دوستان وبلاگ نویس یه صلوات بفرستین... ممنون



میهمان خانه ی حضرت

بهترین خاطره ی من از حرم امام رضا(ع) برمی گرده به اون روزی که یک خانم مسنی رو سوار بر ویلچر کردم و بردمش برای زیارت.دست های مهربونش می لرزید. از ابتدای پایین خیابون سوارش کردم.جایی که افرادی که نذر دارن پول می دن تا گوسفندی بکشن و در مهمانسرای حرم پخته بشه و به زائرین غذا داده بشه.
همونطور که ایشون رو میبردم دست در کیفش کرد و سه تا دعوت نامه ی غذای حضرت به من داد.بردمش تا جایی که می خواست سمت پایین خیابون. همونجا نذر کردم پدر و مادرمو بیارم برای غذای حضرت.
نفر بعدی رو که سوار کردم یک پیرمردی بود که مریض احوال بودش و هم نشست گفت من 55ساله توی مشهدم و امام رضا(ع) یکبار منو برای غذا سر سفرش میهمان نکرده. هرچند دلم نمی اومد خودم رو از فیض غذای حرم محروم کنم ولی یک قبض رو دادم و رفت و به خواسته ی دلش رسید. چند هفته ی بعدم پدر و مادرم رو بردم و اون ها هم کلی لذت بردن و دعام کردن.
اون زمان رو به امام رئوف کردم و گفتم :آقا خیلی بزرگواری. اینکه منو قابل دونستی و واسطه ی خیری بشم خودش یک دنیا می ارزه و از اینکه گنهکاری مثل من مدنظر آقا بوده به خودم بالیدم....

خاطره از آقای حجت

پ.ن:

خواستم یه عکس بذارم ولی هرچی گشتم نتونستم پیداش کنم. یه سری از دوستان تو پست قبلی التماس دعا خواستن... تک تک نام نمی برن چون خیلی زیاد میشه... التماس دعا

اللهم صل علی محمد و آل محمد

بازی اعداد!

آخرین بار که رفتم مشهد مرداد امسال بود که بعد از 10 سال آقا طلبید.
توی اوج دلتنگیهام واسش وبلاگ درست کردم.با دلی لبریز از عشق رضا رفتم که بعد از هفت ماه از نوشتن وبلاگم منو واسه هفتمین بار صدا کرد.
این خیلی واسم قشنگ بود...خیلی زیاد
حالا هم منتظرم واسه هشتمین بار ستاره هشتم منو باز صدا کنه...اینقدر دلم هوای زیارتش کرده که نفسهام رضا رضا میگن
یا رضا توسلم به توست و توکلم به خدای تو....

خاطره از زینب خانوم

 

پ.ن:

تجربه ی شخصی کبوتر رضوی: پارسال(۱۳۸۹) روز تولد امام رضا(ع) برای سومین بار اونم بعد از سه سال قسمت شد که برم پابوس اماممون... برابر با: دو سال و دو ماه بعد از راه اندازی این وبلاگ!

پ.ن۲: قالب وبلاگم بهم ریخته... یکی یه قالب نداره به ما بده؟!



اعلام نتایج

سلام به همه ی دوستان

ببخشید که دیر اومدم واسه اعلام نتایج

اول اینکه یه یه هفته ای نبودم... بعدش اینکه الانم که اومدم خونه کلی کار ریخته سرم(اخر ساله دیگه)... یه هفته هم که از درسای دانشگاه جا موندم! به من میگن یه نابغه! جایزه ی مسابقه هم قرار بود یکی از دوستان بدن که الان غیبشون زده! امیدوارم هرچه زودتر پیداشون بشه!

حتما ادامه ی مطلب رو بخونین... تعدادی از خاطرات رو گذاشتم... دو تا از خاطرات رو گم کردم! یکی از خاطرات رو هم نتونستم بذارم... خیلی خیلی عذر میخوام اگه خاطراتتونو نتونستم بذارم... اگه شده دوباره واسم ایمیل کنین!

می خوام که برنده هارو خودتون مشخص کنین...

ان شاء الله بعدا خاطرات رو به صورت پستای جداگانه واستون میذارم تا بخونین!

اینم یکی از عکسای جنوب... سال نو هم پیشاپیش مبارک!

ادامه نوشته