اعتکاف؛ تولدی دوباره

برای سومین بار دل کندم از شهری که پر بود از  هجوم هجو ها و نابسامانی ها

پر بود از غبار و همهمه و دل بستن ، دل بستن به قید و بند هایی که  پاهایم را می فشرد به زمینی که نمی گذارد پیش تو بیایم

دعوت شدم

تو مرا صدا زدی ...

آمدم به خانه ات معبود من ؛ گفتند اعتکاف حج فقراست ...

از میان تمام آدم های شهرم کشیده شدم به خانه ات ، به خانه ای که فقط من  بودم و تو ... به دور از هر زرق و برقی

ساده و صمیمی

دلم را آوردم تا از همجواری با آیه آیه کتاب بی بدیلت صیقلی اش کنم                                            

تو را به اسماء پاکت صدا زده ام

الغوث الغوث سر دادم

به عمه سادات  متوسل شده ام تا دستان پر زخمم را بگیری و مرا به آسمان لایتناهی ات دعوت کنی

قلبم را که پر بود از دردهایی  که  نمی شود شمرد  به در خانه ات آوردم، اشک ریختم،نجوا کردم غصه هایم را ،نداشته هایم را،شکایت هایم را آرزو هایم را و تو چه صبورانه و مهربانانه شنیدی و به گوش جان پذیرفتی و مرهم نهادی اش ....

و چه عاشقانه  گناهانم را به ازای سفری  پر معنا خریدی

الحمد الله رب العرش العظیم ....

عکس پست:        

میلاد پر مهرت مبارک

 چند روزی بیشتر به میلاد مولود کعبه امیر المومنین علی (ع) نمانده ،  هیچ وقت نمی شود از علی (ع) گفت و حضور فاطمه  (س) را در کنارش حس نکرد

همیشه در کنار تبریک هایم دوست دارم دعا کنم نه برای خودم که برای همه مان ؛ دعا هایم این بار متفاوت است

پدرم را خیلی دوست دارم و بر دست هایش بوسه می زنم و روزش را تبریک می گویم و برای همه پدران سرزمینم آرزوی سلامتی می کنم ، اما می خواهم دعایم برای همه پدر ها و مادر ها باشد؛

دعایی از سوی ما بچه ها برای قلب های مهربان پدران و مادرمان :

خدای خوبم

 کمک کن با پدر و مادرم مثل مادری مهربان با بچه اش رفتار کنم

کاری کن انجام دادن خواهش های  آنها به نظرم از خواب آدم خسته شیرین تر و از جرعه ای در کام تشنه گواراتر باشد. آرزوی آن ها بشود آرزوی من و خوشحالی آنها از خوشحالی خودم برایم مهمتر باشد....

هر کار کوچکی برایم می کنند به نظرم بزرگ  و هر کاری برای آنها می کنم به نظرم کوچک بیاید

صدایم را پیش آنها آهسته کنم و رفتارم نرم باشد.دلم را از محبت شان پر کن واخلاق مدارا و رافت به من بده.

خدایا به آن ها به خاطر تربیت کردن من پاداش بده و به ازای هر رنجی که برای محافظت من در کودکی کشیدند به آنها اجر...

آمین یا رب العالمین

پ.ن :  برداشتی آزاد از مناجات امام سجاد (ع)

این الرّجبییون ؟

خدایا!

خدایا مهربانیت را نظاره می کنم هر لحظه تا همیشه

خدایا می بینم رحمت هایی که از سویت برایم به ارمغان می آیند

سو سو می زنند آرزوهایمان برایمان

آری من اینجایم؛ امشب دستهایم را دراز میکنم رو به آسمان پر رمز و رازت و  سوگند می دهمت به اسماء جمیل و با عزمتت که امشب عرش و فرش پر است از لمس این اسماء ناب

که ای معبودم

ببخش بر من از هرآنچه تو خود بر بهترین بندگانت بخشیده ای...

من اینجا منتظرم هر لحظه تا همیشه... 

پی نوشت: دوستان التماس دعا از همگی،برای کبوتر ها و غیر کبوترهای مسلمان!

عکس پست:        

کبوتر غریب دیگر غریب نیست

استاد دلم واست خيلي تنگ شده

خسته نيستم اصلا نه از زندگي نه و از دنيا

خيلي وقته به خوابم نميايي

امروز داشتم به حرفهايت فكر ميكردم

حرفهايت:"... براي شما فقط يه سفارش ميكنم انهم اين كه فقط از خدا بترسيد..."

 

از همه چيز و از همه كس ميگذرم. آنهايي كه كنار جاده ايستاده اند و ميگويند:"دوستت دارم". آنهايي كه پشت شيشه قطار بعد از حركت قطار برايم دست تكان ميدهند و اشك ميريزند. از آنهايي كه برايم لبخند هديه كردند و گوشهايشان بود براي شنيدن حرفهايم.

الان جاده ها بسته است. نه كسي هست كه برايم دست تكان ميدادند و نه از آنهايي كه دوستم داشتند خبري ست.

من كه آرزوي كفشداري حرم امام رضا(عليه السلام) بودم در اين دنياي مجازي كبوتر غريبت شدم. بر من ببخشاي كه من حتي عرضه خادمي تان در اين دنياي مجازي نيز نداشتم.

ميدانيد، كبوتر غريب ديگر غريب نخواهد بود. بعد از سالها به زادگاهش بر ميگردد.

مادر جان آرزو داشتم دستانت را در يك مجمع علمي بزرگ در حضور چشمان بزرگان دستانت را ببوسم. ايندفعه ميايم و زير سقف خانه خودمان و در حضور خدا دستانت را خواهم بوسيد.

مادر و پدرجانم، ميايم تا خدمت كنم خوب ميدانم سعادت واقعي هر انساني در احسان و خدمت به والدينش نهفته است.

آنهايي كه بايد ميرفتند رفتند و ارزشها را به پول فروختند و ماندند تنها اندكي آنهم در حاشيه ها.

هرگز به راهي كه ميرم شك نخواهم كرد خوب ميدانم تا زماني كه با قران هستم هرگز اشتباه نخواهم كرد.

انتظار نداشته باشيد كسي به سرنوشتتان گريه كند

امان امان از دست اين راهها و جاده ها

عمر تمام ميشود اما اين راهها تمامي ندارد

كي تمام ميشود اين راهها

 همه شما را به خداي بزرگ ميسپارم.

 

کبوتر، پر!!! 

 

دوستان توجه: این وبلاگ همچنان پابرجا خواهد ماند. فقط یکی از کبوتر ها نقل مکان کرده است!

 

امام خوبان...

مرقد امام خمینی(ره)

 فوتو بای: کبوتر رضوی!

زنده تر از تو کسی نیست چرا گریه کنیم؟
مرگمان باد و مباد آن که تو را گریه کنیم
هفت پشتِ عطش از نامِ زلالت لرزید
ما که باشیم که در سوگِ شما گریه کنیم

هزار بار نوشتم و باز نوشتم اما باز ناتوانتر از هر بار ...

دلنوشتي براي آقايم مولايم حضرت رضا (ع) ...

برای کسی که ذره ذره وجودش ساخته شده نام حضرت رضا(ع) ست… شب و روزش رضاست ...  تار و پود و روح و روان جسم خاکي اش با ضریح معطر حضرت رضا (ع) در هم تنيده … و قطره قطره ي اشک چشمانش را از گنبد طلاي ايشان دارد … توي قلبش دنياي ديگري دارد با آقا ... هر بار که دلش از دست اين زمانه و روزگاري که گاهي دلش را عجيب سخت می شکند  !  ميگيرد  دلش را بر ميدارد و می بردش پيش آقاي حکيمش  بلکه دوايي مرهمي که نه !!! يک قلب نو ارزاني اش کند ! قلبي که ديگر براي مشکلات اين دنياي خاکي و زودگذر که در چشم اين بنده هاي اسير خاک گاهي بزرگ جلوه مي کند ! ديگر آبديده شده !!! حالا فقط دلش براي حرم رضايش تنگ مي شود و خداي حضرت رضا (ع).

 حالا نه تنها بيماري هاي جسمي اش فراموشش شده بلکه روح و روانش هم تازه و نو شده ! بهاري شده !  به رسم خود بهار !

 حالا شما مي خواهيد از حضرت رضا (ع) خاطره بنويسد !!

چه بنويسد ...

گفتم از نور چشم نوراني اي بنويسد که مديون گنبد  طلاي رضاست !

 از خود چشم هاي مريضم بپرسيد که هر بار پر شده از خستگي ها !! شفايش را فقط از حضرت رضا (ع) گرفت و گنبد طلايي و نوراني اش ! بينايي بخشيد به اين چشم هاي کور و نابينا ! که گاهي خالقش را هم حتي از يادش مي برد ! و نعمت هاي ريز و درشت که خدايش به او بخشيده فراموشش مي شود !

يا از دل بنويسد ...  اما دل !  دل ! واي که چه کلمه ي زيباييست اين «دل» ! که خيلي زود دلش لک مي زند مي گيرد مي شکند باز بهاري مي شود و باز ... خلاصه رسم خودش را دارد ! که هنوز هم که هنوز بعد از کلي سر و کله زدن با اين دل ! هنوز هم نشناخته ايم اش !!!

گاهي بهانه ي کربلاي سيد الشهداء را ميگيرد و گاهي بهانه ي امام غايبش ! گاهي هنوز به جمعه نرسيده بهانه ي گير مي شود ! و تو هستي که بايد خوشش کني به جمعه يا  جمعه هاي بعدي !

از پاهايي بگويم که برهنه مي شوند به عشق مولا !! مي روند و مي روند تا برسند به دم درب ورودي اش !! مي نشيند . خستگي در مي کند !

پاي فقيري که توان طواف خانه ي خدا را ندارد ! اما به عشق خدايش ميگردد به دور يکي از عزيزترين هاي خدايش !! ميگردد و ميگردد  تا برسد به خود خدا ....  هرگز خسته نمي شود از پياده رفتن در خاک بهشتي خراسان !

اذنش دخولم را ميگيرم ! دلم خوش است که اذنم داده اي آقا جان !

از کدام روز بنويسم !  

توي دلم پر از عقده هاست ... عقده کربلا ... عقده ي جمکران و حرم نوراني خواهرت فاطمه معصومه (س)... عقده ي بقيع .. . عقده جمعه ها .. . عقده ي غريبي ها ... شلمچه ها ... چزابه ها ... دوکوهه ها ...  تنهايي ها ... بي کسي ها ...غريبي ها ... که اگر حرمت نبود! اگه نبودي آقا ... دلم مي شکست ! چه شکستني !  اين همه عقده را کجا خالي کنيم آقا جان !‌

آقا جان آخر سفر کربلايم را ازتون ميگيرم . دست اين گناهکار را هم بگيريد آقا. چندي است که دلم بد جور هواي کربلا  را کرده ! ميگويند سفر کربلا از شما گرفته اند آقا جان ! من هم کربلا را از تو ميخواهم ! اول به اذن خدا بعد هم اجازه ي خود شما !

نمي دانم آقاجان ! چه قدر توصيف شما و حرمتان سخت است ! چقدر اشک مي برد !  از غريبي ات چطور بنويسم !‌ ميگويند خواهرت معصومه (س) را خيلي دوست داشتي ! ميگويند خيلي به هم وابسته بوديد !‌ خواهري که از طاقت دوري شما را نداشت ! خواهري که براي ديدار شما راهي مرو شد ...

هزار بار نوشتم و باز نوشتم اما باز ناتوانتر از هر بار ...

خاطره از دوست عزیزمان فاطمه خانوم

 

پی نوشت: دوستانی که تمایل دارن تو وبلاگ امام رضا(ع) لینک بشن لطفا آدرسشون رو در نظرخواهی این پست قرار بدن تا ما بعد از بررسی و زدن مهر تایید بتونیم لینکشون کنیم!

 

عکس پست:          

قسم

به پاكي نگاه هايت قسم ، به حرمتِ خواب هايي كه به خاطرِ من پريشان شد ...
به شب هاي بيداري ات،
به چشم هاي چروك و دست هاي هميشه نوازشگرت قسم...!
جواني ام را فداي قامتِ خميده ات خواهم كرد...
مادر ...!

خرمشهر را خدا آزاد کرد ...

به سرم زد که نامه بنویسم، به تو که پلک هات سنگین است

چشم هایم به واقعیت ها ، بی تو اما همیشه بد بین است

من تصور نمی کنم هرگز، پدرم توی جنگ مرده ولی

مادرم گفته شهر می داند ، روح بابا کنار پوتین است

مادرم فکر می کند که مرا، می تواند شبیه کودکی ام

لا به لای دروغ های قشنگ، بفریبد اگرچه غمگین است

تف به این زندگی که می خوابم ، تف به این زندگی که بیدارم

پدرم زیر تانک مرده اگر، سفره ی ما هنوز رنگین است

فکر هایت همیشه قلابی است، دست هایم  هنوز می لرزد

چشم هایم شبیه خرمشهر ، سال ها می شود که خونین است !

 

شاعر: آزاده بشارتی

عکس پست: