سپید پوشان سبز

زاد روز خجسته نو گل زهرا و دخت علی(ع) از راه آمد و روز پرستار دیگری و جشن دیگر

سلام بر زینب(س)

سلام بر وارث زهرا

و سلام بر اولین پرستار عالم

***

پیامبر گرامی اسلام(ص) در آخرین روزهای عمر خود، در مسجد خطاب به مردم می گوید:

"کسی که یک روز و یک شب پرستاری بیماری را بر عهده بگیرد خداوند او را با ابراهیم خلیل(ع) محشور میکند، همچون درخشش برقی از صراط عبور میکند و کسی که در برطرف کردن نیازهای مریض تلاش کند و نیاز او را برآورد، همانند روزی که از مادر متولد شده است از گناهانش پاک گردد."

***


پ.ن: یه سوال بامزه از دخترا و پسرای مجرد!!!

حاضرید با یه پرستار ازدواج کنید!؟

اگه آره، بگین چرا؟

اگه نه، بازم بگین چرا؟

سلام! ای آسمانها خاک پایت

غروب جمعه ای در شهر مشهد

در دلم یک درد پنهانی ... منو دلتنگی و

غربت... دلی غرق پریشانی

هوا هم مثل چشمم خیس بود و سرخ و بارانی

پُُُر از غم !! بی هدف در کوچه های شهر میگشتم

نه تنها از خودم، از مردم و از خانه هاشان قهر می گشتم..

نمی شد پیش ِِِِِ این مردم نشست و درد دل کرد

نمی شد قفل غم ها را شکست و درد دل کرد

صدای نم نم باران به گوشم میرسد آرام.. روی شانه هایم

و با اشک به هم آمیخت تا مخفی بماند گریه هایم

نمی دانستم از کی آمدم بیرون !!؟! کجایم؟؟!!

شب از نیمه گذشت و من هنوز از غصه جان بر لب..

عجب شام غریبی بود آن شب..

سرم پایین و غرق در تفکر... دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ ...

که ناگه چشم هایم خیره شد غرق تحیر!!

نگاهی کردم و دیدم که نزدیک حرم بودم...!!

نفهمیدم چطور آنجا رسیدم،بس که حیران ِِِِ غرق غم بودم

به غم گفتم چرا از سینة من بر نمی خیزی؟؟

من اینجا پیش ِِِِِ آقایم چرا از دل نمی ریزی!!؟

که ناگه آمد از نزدیکی ام آوای زیبـــــــــــای دل انگیزی..

نوایی که دوبــــاره بنــــــــــــد بر این رشته های پاره می زد !

تو گویی که از عرش بهر مردمِِِِِِِ ِِِِ بیچاره می زد

و یا چاووشی سلطان شهر است که بهر دعوت هر کس

شده آواره می زد

دوباره باز نزدیک اذان بود و حرم نقاره می زد.....

ببین کار خدا را....! ببین لطف خدا با بنده ها را

نگاهم خیره شد گلدسته ها را

هنوز از آسمان چشم هایم گریه می بارد

هنوز از ابرها هم پا به پایم گریه می بارید

دستم را روی ِِِِِ سینه نهادم ؛

سرم پایین و رو در روی ِِِِِ گنبد ایستادم...

دلم طاقت نیاورد..ایستاده نه!!! به روی سنگ فرش صحن افتادم...

سلامی این چنین دادم...

"سلام ای آسمان ها خاک پایت ........

سلام ای آسمانی ها گدایت

سلام ای چشم عالم در عطایت............

و صلی اللّّّه علیک یا علی موسی الرضا

ای ضامن آهوی صحرا.. سلام ای زاده ی ِِِ زهرا...

سلام آقــــــــا...!

غریبانه صدایش کردم گفتم ؛ سلام ای آشنا و ای حبیبم !!

جوابی آمد از آقا غریبه غم مخور ، من هم غریبم !!

بیا خوب آمدی ..بیا من آیه امن یجیبم..

زمین مرطوب بود و بوی ِِِِ خاک ِِِِ باران خورده ای می کرد مدهوشم..

زبانم باز شد، پیجید در صحن حرم آوای ِِِِ چاووشم

چه زیبا بود آن شب لحظه های ِِِ من

خدای ِِِ من کنار پنجره فولاد بودم ..

بر مشبّک های ِِِِ زردش قفل می شد

پنجه ها ی ِِِِ من!!

صدایش کردم و گفتم؛ ببین بیچاره ام ، بی کس !

برس بر دادم آقا جان..

ببین که دل به دستت دادم آقا جان ..

همین که با تو هستم شادم آقا جان..

میان ِِِ صحن تو از غصه ها آزادم آقا جان..

منی که از دمی که چشم باز کردم " دخیل ِِِِِِ پنجره فولادم آقا جان "

خودت می دانی من.. منی که کمتر از آهوی ِِِِ صحرایم

عنایت کن کنار خود بده جایم...


با تشکر از دوست عزیزمان "یاس مدینه"
***
پ.ن: سلام به همه ی دوستان

چرا همه دوست دارن من .....

چرا همه فکر میکنن من ....

چرا هیچکی فکر نمی کنه که من....

حالا یعنی من این قدر بدم یا اینکه خیلی خوبم که ......

اینارو همشو میتونین خودتون کامل کنین
خصوصی بود بین من و خدام... نخواستم همه بفهمن که من .......
التماس دعا

... و اما من هنوز مجردم

تك و تنها داشتم به سمت حرم حركت مي كردم. چشم به گنبدطلا دوخته بودم. اكثر جووناي هم سن و سال من با نامزداشون واسه زيارت آمده بودند. تو دلم براشون آرزوي خوشبختي ميكردم. و از خدا ميخواستم يه زن خوب هم قسمت ما بكند. يه جورايي دلم گرفت. به راهم ادامه دادم. تو صحن جمهوري يه عده زوج ديدم با چادري سفيد. زياد توجه نكردم. هدفم هم زيارت نبود. اول قرار بود برم دارالقران و دنبال كسي كه مرا به شاگردي قبول كنه و خواندن قران با صوت و لحن يادم بده. و بعد اگه فرصت ميشد ميرفتم زيارت.

وارد دارالقران كه شدم يه عده كت و شلواري و خوشبو به استقبالم آمدند و گفتند:"آقا از اين طرف از اين طرف..." منم هاج و واج هر طرف كه نشانم دادند رفتم و نشستم. تو عمرم دارالقران را اينهمه شلوغ نديده بودم. عينكم را زدم تا واضحتر ببينم. همه جوان و كت شلواري و با لباس دامادي بودند. آن جلو هم يه عده از خادمان داشتند مداحي ميكرند. حالا دو هزاري ام افتاده بود. اينجا داشتند براي دانشجويان نو عروس و نو داماد مراسم جشن برگزار كرده بودند.

به پشت سرم نگاه كردم يه عده كه ميخواستند بيان دارالقران اما با مقاومت مسولين جلو درب مواجه شدند و شنيدم كه ميگفتند:"امروز اينجا مراسمه، بعدا تشريف بياريد". يكي هم ادعا ميكرد برادر يكي از دامادهاست كه تو نشسته اما اجازه ورود ندادند. طرف راستمان هم يه پرده نيمه باز زده بودند كه محل عروس خانمها بود.

خواستم بلند شوم و برم بيرون و بگم كه اشتباهي شده. اما كسي گوشش بدهكار نبود و اينحرفهايم را به حساب شوخي ميگذاشتند. مخصوصا اينكه با لهجه تركي هم ميگفتند و همه بجاي توجه كردند به حرفهايم ميگفتند:"عجب لهجه شيريني داري و..."

كم كم خودم هم باورم شده بود كه داماد شده ام. مراسم اهداي هدايا فرا رسيد. با اينكه حضورم را در انجا را انكار ميكردم اما بزورهديه را دادند يكي از خادمان هم داشت سربسرم ميذاشت و با شوخي و تبسم ميگفت:"همشهري رضازاده و دايي و كريم باقري هستي؟". جلو درب هم هر دامادي با همسرش سكه تحويل ميگرفتند و دستان هم را ميگرفتند و ميرفتند زيارت. حالا من مونده بودم و ميدانستم كه انطرف پرده خانمي نيست كه دستانش را بگيرم. از رسوا شدن هراس تو دلم افتاد. رفتم جلو درب و گفتم :"ببخشيد اشتباه شده اين هديه تونم بگيريد اين حق من نيست". خادم پرسيد :"داري هديه آقا را پس ميزني؟" گفتم:"خدا نكنه فقط خواستم بگم من زن ندارم". خادم خنده اي كرد و گفت:"منظورتون اينه كه عروس خانم تشريف نياوردند؟". من ديگه فارسي حرف زدنم تمام شده بود و با جملات فارسي تركي يه چيزي گفتم كه خودم هم نفهميدم چي گفتم. دلم بيشتر گرفته شد. با هديه از انجا خارج شدم هديه هم بزرگ بود كلا تو صحن تابلو شده بودم. چون هر كس از اين هديه ها در دست داشت جفت بودند اما من تك بودم. سريع از صحن خارج شدم و به سمت خونه دوستم رفتم. انجا ماجرا را به دوستم تعريف كردم. اونم كلي خنديد و گفت:"آقا خواسته باهات شوخي كنه".

هنوز كه هنوزه وقتي اين خاطره به يادم مياد ناخودآگاه خنده ام ميگيرد.

آمده ام تا تو بسوزانی ام!

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام


طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام


دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام


آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام


ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام


خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن، سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها به کجا میکشی ام خوب من ؟
ها نکشانی به پشیمانی ام

***

پ.ن: هر چی گشتم پست شادی نیافتم!... امروز یکی می گفت که تا خدا نخواد آدم دلش شاد نمیشه... شاید به طور آنی یه خنده ای بیاد رو لب آدم، ولی دلـــــــــــ...

خدایا خودت شادمون کن... دلــــــــــــــــامونو

این شعر رو هم یاس مدینه ی عزیز واسم فرستادن

التماس دعا 

پست شاد یعنی چی؟!

راوى: حسين بن موسى

از شما چه پنهان شك داشتم. نه به شخص امام رضا(ع) نه!... فقط باورم نمى‏شد كه واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چيز اطلاع داشته باشند.

آن روز صبح به همراه امام رضا(ع) از مدينه خارج شديم.

در راه فكر كردم كه چقدر خوب مى‏شد اگر مى‏توانستم امام را آزمايش كنم.

در همين فكرها بودم كه امام پرسيدند:

"حسين!... چيزى همراه دارى كه از باران در امان بمانى؟!"

فكر كردم كه امام با من شوخى مى‏كند، اما به صورتش كه نگاه كردم، اثرى از شوخى نديدم . با ترديد گفتم: "فرموديد باران؟! امروز كه حتى يك لكه ابر هم در آسمان نيست..."

هنوز حرفم تمام نشده بود كه با قطره‏اى باران كه روى صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم .

سرم را كه بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهاى سياه از گوشه و كنار آسمان به طرف ما مى‏آمدند و جايى درست بالاى سر ما، درهم مى‏پيچيدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شديد شد كه مجبور شديم به شهر برگرديم.

***


پ.ن: سلام

دیشب مثل خیلی از شبا خواب دیدم دارم میرم مشهد الرضا... پس چرا تو بیداری نمی رم... خداااااااااااااا

راستی بچه ها، پست شاد یعنی چی؟!

کی میتونه یه پست شاد واسم بنویسه...کسی نبود؟؟؟

تسلیت و...

وفــــــات حضــــرت معصومه(س)

را به همه ی مسلمانان جهان

تسلیت عرض میکنم



پ.ن: سلام به همه ی دوستان عزیز

می خوام که مثل قدیما این کامنت دونی پر بشه از درد و دل... هر چه می خواهد دل تنگت بگو... نکنه خجالت بکشی... اینجا همه مثل خودتن... پس، بسم الله...