عباس گوشي بدست با موبايلش حرف ميزد و مي گفت:"چرا گريه ميكني بابا جان؟ صدات قطع وصل ميشه. يه جا وايسا صداتو بشنوم. چي شده؟ دكترا چي گفتن؟ و ..."

ظاهرا داشت با پدرش حرف ميزد.

پدرش پشت گوشي ميگه:"دكتر ... عمل ..."  و ديگر صدايي شنيده نميشود و تلفنش  آنتن نميدهد.

پنج روز تا عاشوراي حسيني زمان باقي مانده بود. پدر عباس خواهرش را كه سرطان داشت برده بود يكي از بيمارستانهاي تبريز همانجا پدرش ناگهان دچار دردي شديد در ناحيه راست كمرش ميشود و تحت مداوا قرار ميگيرد و همون روز ارجا ميدهند به يكي از بيمارستانهاي تبريز براي سي تي اسكن و آزمايش. اما ظاهرا مشكل جدي تر از آن چيزي بود كه فكرش را ميكرد. حالا پدر دقيقا مثه بچه ها شده بود و از اينكه دكترها گفته اند بايد عمل شوي شديدا هراس داشت و اين هراسش نه بخاطر خودش بلكه بخاطر مسوليتهاي سنگينش در قبال ديگران بود بخاطر كارهاي ناتمامش بود و گرنه دنيا با همه لذتهايش هيچ ارزشي برايش نداشت. عباس بعد از شنيدن صداي ناراحت پدر  آنقدر نگران ميشود كه بلافاصله از محل كارش بسمت تبريز حركت مي­كند. آنجا پدر و عمه اش را ميبيند و با دكتر صحبت مي­كند. دكتر با توجه به روحيه مضطرب پدر  توصيه كرد قبل از عمل حتما از لحاظ روحي بايد آماده شود. اما پدر اين مردي كه در بيست سالگي بعد از فوت پدرش مسوليت پدر بر گردن گرفته بود و خواهران و برادرانش را با جان و دل پرورده بود اين پدري كه همه به سراغش ميامدند و دردل ميكردند و هرگز ديده نشده بود كه پدر سراغ كسي برود و دردل كند. اما ايندفعه بايد چنين ميشد يعني حتما بايد كسي با پدر لجوج و يك دنده حرف ميزد. سخت بود پناهگاه شدن براي يك پناه دهنده، سنگ صبور شدن براي سنگ صبور و اينكار نشدني بود. پدر در عمق اندوههايش لبخندي ميزند و رو بخواهرش مي گويد :"پسرم را ميبيني؟ يعني اينقدر ضعيف جلوه كرده ام؟". خنده ­اي مي كند و رو به عباس مي كند و مي گويد:"از دكتر چند روزي وقت بگيريد ميخواهم بروم سراغ طبيب دلم و بعد ميام پيش دكتر".

هيچ كس نميدانست كجا ميخواهد برود و طبيب دلش كيست و كجاست؟ از همانجا عباس را شهرستان ميفرستد و خودش با خواهرش تبريز مي ماند. قبل از حركت رو به عباس مي كند و مي گويد :"باباي منم مي گفت آقا امام رضا(ع) مريضا رو شفاميده دواي درد مردمو از طرف خدا ميده".

‹براي سلامتي همه دعا كنيم›